تبليغاتX
این تویی . . . نه من ...

زایش من در لابلای نگاه تو نهفته است...

متولدم کن از روزهای تاریک رَحِم ِ دنیا...

من دلم خورشید می خواهد...

کمی دیر شده ام ...

سی سال است در این زهدان به خود پیچیده ام ...

چیزی به ساعت آمدنم نمانده ...

تصمیم خود را بگیر ... من ازین انتظار به تنگ آمده ام ...

یا متولدم کن ... یا سِقطم کن ...

در هر نگاه تو ...

حواست باشد !!! من معیوب نیم نگاهت نمی شوم ...

سرت را بچرخان  و تمام پهنای روی ماهت را نشانم بده ...

این جا تنگ و تاریک و نمور است...

تصمیمت را که گرفتی منتظرم مگذار ... هرچه که بود سریع تمامش کن ...


+ نوشته شده در  88/08/30ساعت 4:25  توسط حمید  | 

روز را به کسالت و چرت  سپری می کنم وقتی تو نیستی ...

 وقتی تو دوری تمام لحظه ها را به بی خبری و خواب و مستی میگذرانم تا درد دوریت را ...علاجی کرده باشم...

تو که از راه می رسی ... تو که هستی ، توکه می آیی ، تمام بی خوابی های دنیا را ته یک استکان قهوهء تلخ غلیظ سر می کشم تا شب را به روز و زور را به شب با دو چشم باز بدوزم...تا بیشتر داشته باشم ات... تو را .


کاش انتهای سربالایی تمام کوچه ها یک کافه بود...

+ نوشته شده در  88/08/23ساعت 20:2  توسط حمید  | 

 

نمانده عمری و صدها سخن ...

 

 

+ نوشته شده در  88/08/21ساعت 16:17  توسط حمید  | 

 

 

 

 

 


یک کسی روی دلم غذای شور گرم میکند ...

و من سعی میکنم به روی خود نیاورم که ...

که دلم شور افتاده است ...

 

+ نوشته شده در  88/08/21ساعت 5:45  توسط حمید  | 

 

صبح وقتی از خانه بیرون می آیم دلپذیر بودن زندگی را لابلای هوای سرد و نمناک سحرگاهی به درون می بلعم ...

به این فکر می کنم که زندگی برای دلپذیر بودن نباید جور خاصی باشد ...

حتی بین ده ها کار عقب افتاده و صد ها آروزی در دوردست ، در لابلای اتفاقات نه زیاد خوب ، حرفهای زشت و زننده و تحقیر آمیز رسانه ها ، بین تلفنهای که از بازار لوازم التحریر مرکز استان همسایه به مضمون " نه " می شنوی ،حتی در بیماری سخت ، در فقدان تنهایی – این یگانه مایه آرامش آدمی - ، حتی در ازدحام دلتنگی برای روزهایی که نمی دانی چگونه رقم خواهند خورد ...حتی وقتی از طرف قراردادت خبر می رسد که باید پول جور کنی تا چکهای امانتی ات به اجراء نرود...

بازهم مطمئنم برای چشیدن طعم دلپذیر زندگی چیزی کم نیست ...

زندگی با یک شب بیدار ماندن و کتابی را خواندن- کتابی خاص - ...

مرتب کردن ریخت و پاشها و دور ریختن اشیاء اضافه ...

با کشیدن دستمال نمناک روی میز غبار گرفتهء تحریر ...

با شنیدن صدای قروچهء روزنامه باطله ها روی شیشه ...

با کنار زن پرده از مقابل پنجره در نیمه شب و لمس نور مهتاب بر بازوانت...

با باز کردن لای پنجره برای صبح بخیر گفتن به هوای سرد و پر طرب سپیده دم ، که از لای درز پنجره اول از همه روی انگشتان پاهایت می لغزد و بعد نفوذ میکند تا مغر استخوانت ...

زندگی با داشتن یک دفتر بزرگ ِ خاص ، که روزی چندین و چند بار تعداد ورقهای نوشته شده اش را می شماری تا به ده برسد...

زندگی با اراده برای ساختن همه چیز از نو ...

یا تعمیر همه چیز مثل روز اول ...درست مثل سروته کردن دوچرخهء کودکی ات  روی صندلی اش برای گرفتن پنچری ِ ریزی که عصر روز گذشته تو را از قطار دوچرخه  محله جا گذاشته است ...

زندگی با اینهاست که دلپذیر و دوست داشتنی می شود...

 

 

 

 

 

 

 

 

 



 * زندگی را با معجون حادثه های تلخ و شیرینش باید سرکشید ، مست شد ، مستی کرد ...

**بعدن نوشت!!! با تشکر از ؛ صپل شتر سخت رندنده زمین را ( ر .ک منتهی العرب با الف ) . لغت نامه دهخدا

 

+ نوشته شده در  88/08/13ساعت 0:0  توسط حمید  | 

 

دوست دارم رها شوم ...

از هرچه که همچون پرده ای سپید و ضخیم روبروی چشمانم کشیده شده است...

این سپیدی یکدست و شفاف چنان دل انگیز است که احساس نمی کنی این کرباس ضخیم چقدر دلتنگ کننده است و پرده ء ضمخت و بی روحی روی حقایق اطرافت بسته است و مانع رسیدن اشعهء گرم ونافذ خورشید به نی نی ِ تاریک چشمانت می شود...

دلم هوای تازه می خواهد...

هوای تازه...


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این بیماری ، این سینهء خس خس کنان و این نفسهای آرام...این رفلکس های سنگین و چرت آلود و تاخیری ...

پلکهای خسته ای که نای باز شدن ندارند... سری که کمی اگر توجه بیشتری مبذول وجودش کنم تمام روز را باید گیج و وویج برود...نبضی که از فرط سنگینی و دردآلودگی در شقیقه هایم ذُق ذُق می کند ...

انگشتهایی که به کندی روی کیبورد می خزند... هذیانهای تب زده ای که گاهی سراغم رامیگیرند... خوابهای آشفتهء آدمهای قدیمی ، کسانیکه شاید اقلا دوازده سیزده سالی هست که اسمشان هم جایی برده یا شنیده نشده اند...صحنه های بسیار قدیمی، کهنه و بقول خودمان سیاه و سفید...

همه اش چند روزیست که زندگی را به یک فانتزی کوتاه ِ شیرین بدل کرده است...می دانم خیلی زود همه چیز به حالت عادی و تکراری  خودش باز خواهد گشت و من این فرصت پنهان در لابلای سرنگها ی ریز و درشت و قرصهای رنگارنگ را ازدست خواهم داد...

یک حس تنبلی کودکانه که لبریز شیطنت است ...

میان همین کارتونی شدن ، این سکون و طمئنینه کمکم می کند تا بیشتر به خودم و  اطرافم توجه کنم ...همهء اتفاقات با سرعت پایین در حال افتادن است ، کلمات با ادب خاصی از روبروی من می گذرند و گاهی هم به ادب کلاهی از سر می گیرند و روز بخیری هم نثارمان میکنند...

صداها از شدت کندی همگی بم و کلفت و گاهی هم کشیده ی شوند...

 خود را را با یک جسم غول پیکر تصور؛ که نه ! احساس ! می کنم که بقدر ی دستانش بزرگ و پاهایش قطور و سرش حجیم و سنگین است که تاب و توان به حرکت در آوردنش را ندارم...

و زندگی می شود یک انیمیشن– اسلوموشن  ِ جذاب !!!

اما به هر حال روز میگذرد ... بخشی در محل کار و بخشی هم در خواب ...

در یک جمع بندی ساده و شفاف می توان گفت : از کارو زندگی ساقط گردیده ایم !

 

+ نوشته شده در  88/08/11ساعت 20:27  توسط حمید  |