مدتهاست دلتنگم ، رگ خوابم با هیچ موسیقی ای عجین نمی شود ...
مدتهاست شعر نخوانده ام ، دلم لک زده برای عاشقانه های مصدق ؛ آبی ،خاکستری ،سیاه ...
برای دیوانه وارهای شاملو ...
از قلبم دور شده ام ، زندگی ماشینی نشده است ، اما رنگ و بو و طراوت خود را ندارد ...
غم سنگینی روی سینه ام دارم... غم یک زندگی ... یک فراق ...
ماه هاست بهت زده ام... خشک و بی روح...
نمی دانم شاید درخت وجودم به پایان فصل سرسبزی اش رسیده باشد! ریشه های پوسیده ام دیگر تاب مکیدن آب را تا قلبم ، تا روحم ندارند...
راستش را بگویم ؛ حالم اصلا خوش نیست ، اصلا...
هیچ چیز سر جای خود نیست ، هیچ چیز ... همه چیز ، همه جا ، در هم و بر هم و نا منظم است ...
2-3 سالی می شود که چنین طوفانی زندگی می کنم... حال ملوان دریا زده ای را دارم که مدام دل به دهان دیده بان بسته ، امید به ندای " ساحل ... خشکی ... " دارد و گوشش هر لحظه پاسدار شنیدن صدای مرغان دریاییست که نغمهء ساحل را سر می دهند ...
زندگی به اتاق کوچکی می ماند که پر است از اساسهای ضروری و البته خرت و پرتهای لبریز خاطرات...آنقدر اساس درونش انبار کرده ام که جایی برای خودم نمانده و برای یک لحظه آرمیدن ، یک آن سکوت کردن ، یک غزل نماز خواندن باید ازین اتاق کوچک مشوش از این سراسر ازدهام ثانیه ها بیرون بروم... اما افسوس ...
در همین اتاق ، کنار پنجره سجادهء سبزی پهن است که روزی چند بار ، همان گوشه پرده از رویش می گیرم و از تمام چندین رکعت ، تنها چند واژه را عبادت می کنم ...
آشفتگی و ناراحتی معنای واضحی دارد ، هر چند خوب می دانم که معنای کاملش هنوز این نیست ، اما همین هم سخت است ...
آرزوهای ریز و درشتی که معلوم نیست پشت کدام اساس در این اتاق آشفته پنهان و فراموش شده اند...
نگرانی های کشندهء مدامی که هرگز رهایم نمی کنند ... هرگز ...
حالم خوب نیست ، این یک حقیقت است . این روزها به هیچ چیز جز "مقاومت" فکر نمی کنم ، با تمام وجود دست و پا می زنم و امیدم به ندادی " دیده بان " است... دوست دارم این طوفان به پایان برسد.
تقریبا در این اتاق کوچک پر از اساس و لباس و کتاب و کاغذهای پرینت شدهء دسته بندی نشده و پاره فیشهای دستنوشهء پاکنویس نشده جایی برای یک دم مستی نیست... آری ، چیزی می خواهم... چیزی برای نوشیدن ... برای فراموش کردن ... چیزی از جنس ...
شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شور ش
احساس ضعیف بودن ، نه ! اما حقیقت این است که آدمی برای بعضی کارها تنهاست ، و هر چقدر هم که دیگران باشند ، قدرتمند هم باشند ، پررنگ هم باشند ، اما انسان گاهی تنهاست... از آن لحظه هایی که به تنهایی خود پی می برم سخت بیزارم ، اما می پذیرمش ، و با آغوش باز ...
هنوز نمی دانم با آن تنهایی چه باید کرد ... اما با تمام وجود دست و پا می زنم ... با تمام قدرت سینه ام را پیش می کشم و سرم را بالا می گیرم ...
و من هرچقدر که ار تنهایی بنویسم کم است ... تنهایی را تو باید برایم معنا کنی ...
گاهی دوست دارم فریاد بکشم ؛ آهای مردم ، من بریده ام و خسته ام ...
اما غرور ، این جاودان نیرو ، دهانم را می بندد...
و عشق شاید درمانی باشد بر اینهمه درد که هنوز در نُه توی نگاه ساکتم خاموش مانده اند...
اما نمی دانم اگر این روزها عشق به سراغ من آید ، حضورش را خواهم فهمید ؟
آیا در این اتاق طوفان زده ، هیچ جایی برای عشق هست ؟
نمی دانم آیا این روزها اصلا نشانه ها را می بینم ؟
آیا خواهم دید آن نشانه ای را که مرا همسفر نسیم کند ؟
آیا گونه هایم و موهای همیشه بی سامانم هنوز یادشان هست لطافت نسیم را ؟
آیا طراوت باران را بر لبانم در پاییز خواهم شناخت ؟
و آیا یادم خواهد افتاد زیر برگریزان درختان پاییز باید برهنه شوم و دستانم را بر خاک نمناک پای گلدانهای باران خورده بکشم ؟
نمی دانم آیا در این اتاق پر از اساس برای یک درخت چنار ب____________زرگ ، یک رودخانه ء باران زده ء خروشان ، یک خیابان پوشیده از برگ چنارهای نمناک جایی مانده ؟
و آیا اگر جایی مانده من خواهم توانست آن را بیابم و آیا خواهم توانست کنار زندگی اینها را در اتاق جای دهم و تلفشان نکنم ؟ و یادم باشد که بوی باران بوی تقدس آسمان است ؟
ماه های زیادیست ، خیلی زیاد ، که وسوسه بزرگی قلبم را تسخیر کرده برای ننوشتن و مرا تا مرز هلاکت کشانده ...
و گویا پاییز روح مرا بیدار کرده ، و لباس غیرت بر تن ِ سوار برهنه دست و عریان سینه پوشانده تا این وسوسه مهلک را به زیر افکند ...
اما من هنوز حالم خوب نیست ، و در اوج ضعف و تنهایی و در نهایت ازدهام این اتاق کوچک اسیرم...
تابلوی نقاشی من مجموعه ایست از رنگهای تیره... قهوه ای کمرنگ ، سبز کدر پررنگ ، قرمز کدر رنگ پریده ، کمی سیاه ، خاکستری تیره ، و یک قلموی موشکسته که بی هیچ نظم و هارمونی بر این بوم شب زده می کوبد و لیز می خورد ...
موجودی ضعیف تر و در نهایت ِ نقطه ء نزدیک به سکون از خود سراغ ندارم...
راست گفته اند حرکت دردناک ترین بخش هستی یک انسان است و تغییر همیشه مرگ آور ...

گل نرگس ممنونم که دیگه توی اون جهنم نیستی
ممنونم که دیگه هرگز پاتو اونجا نمیذاری ...
![]()
امیدوارم اگر هم اتفاقی در ایرن افتاد ، بهانهء آن اسلام و مذهب نباشد ...
اینگونه نباشد که برای در خطر بودن اسلام و مذهب کسی فریادی سربدهد...
بهانهء جنبش اگر چیزی باشد که نیاز به توضیح و تشریح از سوی عده ای خاص داشته باشد (مثلا دین) دیر یا روزد این مفسرین آن مفهوم را به نفع خود تفسیر کرده ومصادره به مطلوب خواهند نمود ...
نمونه اش همین 30 سال تفسیر به مطلوب ، یا آن تفسیر صوفی مابانه از اسلام ، برای تطبیق دین و اسلام با نظرات و خواسته های شخصی یاگروهی و در نتیجه مصلحت گرایی و مصلحت اندیشی ، حتی خود مُحِق بینی ...
انگیزه و شاکلهء حرکت ، ماهیت و خواستگاه آن باید امری همگانی و اقلا در سطوح نیمه پایین و متوسط ( اگر خود ِ سطح پایین ، یا خود ِ سطح بالا را در این جمله نمی بینید ، به این دلیل است که به هرحال این تاثیر پذیری و تاثیر گذاری ، از پایین به بالا و از بالا به پایین امری بدیهی و غیر قابل انکار است ، و مهم اینست که آن عدهء تاثیر پذیر برای رفع ابهام نیاز به مرجع ویژه ای نداشته باشند و تنها با مراجعه به یک قدم بالاتر از خود –مثلا پدر و پسر در خانواده ، یا دو همکار ، یا دو دوست – بتوانند جواب پرسش خود را به مفهوم ترین نوع دریافت کنند. نیز وقتی کسی از افراد سطح بالا ، اصلی را مطرح می کند افراد متوسط و به تبع آنها نیمه پایین - و زنجیر وار، پایین- ... فرسنگها فاصله بین شعور خود و ایشان نبینند. و این به معنای یک سطح بودن انسانها ، برابری بینش آنها ، نخبه بودن همه ، یا اُمی بودن همه و یا تعطیلی آموزش و طرح مسائل جدید و پیچیده هم نیست ، فقط صحبت از آشکار بودن ، صریح و شفاف بودن ، مشروح بودن ، ساده بودن ، همه فهم بودن ، و به سادگی قابل رفع بودن ابهام و پرسش است ) آری ؛ انگیزه و شاکلهء حرکت ، ماهیت و خواستگاه آن باید امری همگانی و اقلا در سطوح نیمه پایین و متوسط بدون نیاز به تفسیر و توضیح قابل درک باشد...مثلا مردم!
بله ، مردم ، شاید مثال یا حتی ملاک خوبی برای این بیان باشد .
وقتی مردم ملاک یک خیزش باشند ، دیگر نیاز به تفسیر مردم نیست ، نیاز به تشریح مرم ، ساعتها حَرافی و وقت کُشی برای تبیین معنای مردم نیست ، که بعد از مدتی مفسرینی پیدا شوند و مردم را شرح و بسط مبسوطی بدهند تا ازین شرح و بسط به نفع اهداف سلیقه ای خود استفاده کنند...
مردم ، تعریف و تفسیر نمیخواهد ، اصلا مردم تفسیر بردار نیست ، مردم یعنی من ، تو ، یعنی ما و البته دیگران ...
مردم مانند قطرات آب روی هم می غلطند و به اصطلاح با هم بُر می خورند و آن مقدار رابطه ای که برای انتقال اطلاعات لازم است بوجود می آید...
و مبانی ِ خیزش نیز نباید چنان تنگ و ضیق و بسته باشد که عده ای ناخودآگاه (یا حتی آگاهانه)ازشمول این تفسیر تنگ و مُضَیَق خارج بمانند ، تا مظلوم وناراضی واقع شوند.
حتی اگر ریشهء تغییر آزادی طلبی باشد ، از همین فردای تغییر عده ای شروع به شرح و تفسیر آزادی نموده و چون اصولا این عده ، افراد ِ پذیرفته شده و دارای قدرت نفوذ در مردم و حتی در هیات اصلی و سران خیزش و حرکت هستند ، در کمترین مدت ممکن ( که ممکن است بین یک روز تا 30 سال ، یا صد سال نوسان داشته باشد و یا حتی بیشتر ) آزادی تبدیل به بند و زنجیر برای عده ای و بهانهء زورگویی برای عده ای دیگر می شود ...
باید قبول کرد با گسترهء بی پایان اندیشه ها در جامعه های مختلف ( این که می گویم جامعه ، منظورم کشور نیست ، ایچنین جامعه ای شامل دو نفر که با هم در خصوص اندیشه هایشان صحبت میکنند می شود ، حتی انسانهایی هستند که واگویه اندیشه هایشان با خود نوعی جامعه است . در ریاضی هم چنین جامعه هایی بسیار وجود دارد ؛ مثلا جامعهء اعداد فلان که تنها یک عضو دارد ، حتی جامعهء فلان اعداد که هیچ عضوی ندارد. اما در ریاضی برای تمام این جامعه های تک عضوی یا بدون عضو جای کافی وجود دارد ، آنچانکه قرنهاست این اعداد از جرگهء ریاضی محو و اخراج نشده اند ) بله ! باید قبول کرد با گسترهء بی پایان اندیشه ها در جامعه های مختلف دیگر نمیتوان دایرهء تنگی از عقاید یا اعتقادات یا اندیشه و خواستها را ملاک عمل قرار داد ، این قواعد باید آنقدر شمول گستر باشند تا همهء افراد یک کشور ، بلکه یک قاره ، و بلکه تمام انسانهای کره زمین بتوانند در آن برای خود جایی یافته و قرنها در آن زندگی کنند . و پس از تَوَفی ِ روحشان ، اندیشه هایشان نیز جاودان بمانند . هر چند دیگر جامعه ای برای التزام به آنها وجود نداشته باشد ؛ که این اقتضای تاریخ است .مانند جامعهء فلان اعداد در ریاضی که هیچ عضوی ندارد . اما در محاسبات و دسته بندی ها ، یک کُرسی ، یک سطر تعریف ، یک ... متعلق به این مجموعه است .
به هرچه می نگرم ، به هر سو رو می کنم چهرهء غمزدهء پسرکی روبروی چشم من است ...
در پردهء ضخیمی از تارهای چرک و کثیف عنکبوت محبوسم ، به هر چه چنگ میزنم این میله های لعابی نمی شکنند و من چهره ام را نمیابم .
تمام وجود و قلبم اسیر ابن بند های غبار گرفتهء تنیده در روحم است .
چون مست شدیم جام جفا را سر داد ...
دلم برای سبحان ربی الاعلی تنگ است ، برای ذلتی که از عُلُو ِ مُستولی او ، وجودم را درهم می شکست ...
پسرک فقیر و تنهاست ، و این از همه چیز بدتر است . و بدترین ، همان تنهایی اوست.
پسرک تنهایی را دوست دارد ، اما هیاهوی کوچه حوصله اش را سر می برد ، و تنهایی او در هیاهوی کوچه متولد می شود.
نمی دانم چه شد که به اینجا رسیدم
اینجا یعنی همین نقطهء آزار دهندهء کنونی ، یعنی همین لحظهء اکنون .
با نصب firefox 3 و دانلود افزونهء (add on ) پی اچ زیلا (Phzilla) از منوی tools>add ons و جستجوی افزونهء فوق و نصب آن از هر سدی در دنیای دیجیتال گذر کنید
![]()