محمّد :
الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم
دارها برکرده خون ها ریخته اند ...
دلنوشت : حالا دوست دارم بدانم درختان خیابان ولیعصر چه دیده اند...
مرا ببخش...
موسیقی جدید وبلاگم تقدیم به خون مقدس پاشیده در کوچه های شهر ...در گلدانهای کوی دانشگاه...
گزیده از آلبوم "The-book-of-austerity" شهرام ناظری
وقتی به پایان همه چیز می رسی ، به نا امیدی مطلق از خویش ...
سینه ات را که عریان ِ آسمان می کنی و سیاهی قلبت گسترهء آسمان را تیره میکند ...
دلت می خواهد در اعماق نهری زلال فرو روی و وجودت را ، هستی ات را ، از این همه تباهی و فساد بشویی ... مانند ظرف ناپاکی که در آب فرو می بری و با یک تکان ...
می آیم تا چنان بتکانی وجودم را از خویش ، تا بگسلم از بند بندم... و از من نماند هیچ ...
سینه ام را عریان کرده ام تا کعبه ات را در آغوش بکشم ...
دستانم را گشوده ام تا در پای ابراهیم ات افکنم...
می آیم تا غسل کنم و طهارت بگیرم از این من ِ ناپاک ...
می آیم غریق زمزم ات گردم ...
تشنهء خون خویشم من ... بکش تیغت به قتلم...
نه شعرم ، نه ترانه...
می آیم تا تو بگردانیم ، ارادهء بی ارادگی کرده ام ...
دست در بند و پا در زنجیر کشیده ام ، می آیم تا عروسک خیمه شب بازی ات گردم.
کوتاه بگویم ؛
دو پاره حولهء سپید ، یک نخ تسبیح ، بر می گیرم و می آیم . بی مُهر ، بی سجاده !
همه چیز آنجا پیش تو مهیا ست ؛
برای کشته شدن ، جان می آورم.