برای داداشی ام ، از طرف نوا ..
● تو با خدای خود انداز کارو دل خوش دار ..
یاران .. آب زنید راه را .. آب زنید راه را ..
یاران .. باز هم موسم هلهله و شوق .. وقتِ پرواز .. هنگامه ی اوج ..
یاران .. باز هم دست هـا به دعـا .. چشم ها خیس .. دل هـا رهـا ..
نگاه کنید .. آسمان را .. باز خدا لبخند زده است بر ما .. می بینید ؟
یاران .. مسافر داریم ..
هنوز مشاممان مستِ عطر آن سفر است که همه ی ما را راهی کوی دوست کرد .. هنوز هم شوقِ یادش ، لبریز می کند روحمان را از عشق .. کیست که از یاد برده باشد ؟
داداش سیامک ، هنوز به یادِ آن احرام ، عطش ناکِ لحظه ی لبیک ، از جانِ برادر است .. حاج امیر به یاد آر .. درآن تیرماهِ آتشین که بدرقه میکردی با اشک هایت ، برادر را .. داداش علی یادم هست چشم های نمناکت را در لحظه ی اذان روز بدرقه ی برادر ..
چه حلاوتی .. چه شوقی .. اشک های ما ، آبِ درونِ جام بدرقه ی برادر بود .. تمام وجودمان اشک و تمام جانمان عطش ..
یاران .. آب زنید راه را ..
رجب که بیاید .. عید در عید داریم .. جان در جان .. آب زنید راه را .. مسافر داریم ..
برادر خوانده شده باز به سرزمین نور .. باید لبیک بگوید بر این دعوت .. چه کسی ست که از شوق جان ندهد ..
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود .. برادر می رود .. آغوش بگشا برادر .. هنگامه ی لبیک باز فرا رسید .. مبارک باشد بر تو .. مبارک باشد بر ما .. که چشم هایمان لبریز است از تو ..
● چه شهدی شیرین تر از اینکه باشی و بشنوی که داداشی ات ، همان که جانت برایش میرود ، دعوت شود به میهمانی بزم خدا .. می توانی که همان دم جان دهی .. چه حاجت به نفسی بیشتر ..
..
داداشی ام یک روز مژده ام داد که همراه با پدر عزیزش و نازنین مادرش به سوریه خواهد رفت .. برای زیارت بانوی مهربان زینب .. دلم شاد شد و قلبم تپید برای این سفر نور .. مدتی بعد نیمه شبی این پیغام شورانگیز رو هدیه ام کرد که : بابایی دعوت شده به سرزمین نور به زیارتِ کعبه .. وقتی داداشی ام گفت این برایش بهترین خبر بوده .. دلم لرزید .. میدانستم که آرزو دارد در این سفر با پدر باشد .. آن لحظه نمیدانستم که خدا با این بهترین بنده اش چگونه عشق بازی میکند و در این دل ستاندن های مدام ، خدایش چه لحظه های نابی را گلچین کرده تا به وقتش هدیه اش دهد .. و امروز ، بهترین شنبه ی این سالها .. عطر خدا به روی روزمان پاشیده شد .. مادر بود که مژده اش داد که خدای جان ، مادر را هم طلب کرده به همراهی پدر .. چه مژده ای بالاتر از آن .. نی نی اشک را در چشم های داداشی ام میدیدم .. میدانستم در وجودش چه شوقی ست که راه نفسش را تنگ کرده .. نیمی از آرزوی اش به لطف خدا مبدل شد به امری ممکن .. و چه لحظه ای برای فرزند ، گواراتر از این لحظه ی ناب ..
اما وقتی خدا بخواهد .. میشود در آنی ، آرزوهای خفته در گوشه ای از قلبِ مؤمن ، شکوفا شود و عطری بیفشاند تا بینهایتِ نور .. برادرش خبر داد که مادر بزرگ ، همان شیرزنی که مادر شهید است ، او هم میهمان این بزم عاشقانه شده .. شوق بود که از جانِ داداشی ام پر میکشید به سوی آسمان ..
این شوق چنان بود که همان دم خدایش دعوتش کرد به پر گشودن .. تمنایش به آن میهمانی ، میزبان را مجبور کرد به طلبیدن .. داداشی ام هم راهی شد ..
دستهایم میلرزند .. واژه ها از من میگریزند .. اشکِ چشم هایم تار کرده نگاهم را .. طپش های قلبم صدایش به عرش میرسد .. خداوندا چگونه شکرت گویم .. چگونه ..
رجبِ امسال هم حاجی داریم .. رجبِ امسال هم مسافر داریم .. داداشی ام باز احرام بر قامت می بندد .. صدای لبیک اش از حالا بر گوشم طنین انداخته ..
یاران تصور کنید .. یاران .. داداشی ام در حالیکه قامتِ پدر را در جلو دارد و بازوانِ ستبرش تکیه گاه دو مادر است .. چشم به کعبه می دوزد .. وه که چه سعادتی ست .. چه رستگاری ست ..
حاج امیر بلند شو .. که باز کمیل خواهیم شنید از دیار دوست .. داداش سیامک .. نگاه کن .. باز هم صدای لبیک می آید .. داداش علی ، داداش حاجی ات سه لایه شد ..
نمیدانم دیگر چه بگویم .. توانی ندارم ..
فقط میدانم .. باز هم رجب .. باز هم میلاد مولا علی .. باز هم تولد حضرت جواد .. و باز هم حضور داداشی ام ، این بار در کنار یارانش ، در خاکِ رسول خدا ..
مبارک باشد بر ما .. بر ما .. ما ..
به خدا که اگر همین دم جان دهم ، دیگر آرزویی در سینه ندارم .. والسلام ..
نوا
* آئینه یک اعلامیه شفاف از ماست ...
* تمام عمر پی تو گشته ام ...
ساده بودی ، بی آلایش و پاک ، خالص ، ناب ، اصیل ...
روشن ، استوار ، جاودان ...
نزدیک ، صمیمی ، دست یافتنی ...
بخشنده ، ایثار گر ، بی مدعا ...
* زبان مانند قلم رسالت خطیر و سنگینی دارد ...
* قافیه را باختن کار ساده ایست ... تنها باید بگویی : من دیگر نفس نمی کشم ، خدا مرا بیامرزد.
* تنها ترمز زندگی این است که دیگر به خودت ، به صدای قلبت ، گوش ندهی ...
* گاهی فقط می شوی روابط عمومی سازمان "دیگران " ...
* دروغ است اگر بگویم این روزها تمام وبلاگهای اینترنتی را زیر و رو نمیکنم ...
* دلمان به "بستنی روبرت" خوش نبود که با قلابی شدنش خانه خراب گردیم ...
* برای نخوابیدن باید نخورد ، حالا هی ما نخوریم ! افاقه نمی کند که ! خواب تنها امید آرامش ماست ، مخصوصا وقتی طوفان زده هستیم ...
* زندگی شده ساختن پازل میان کودکانی که از شکستن توازن روی صفحه لذت می برند و قهقه می زنند ...
* این بار ، من می مانم و پدر می رود ...
دیر شده ام از خویش و آوار تن بر سرم خراب ...
* دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است
شیشهء بشکسته را پیوند کردن مشکل است
با تشکر فراوان از سید حسن رستگار ![]()