تبليغاتX
این تویی . . . نه من ...
 

جز ، خنده

چیزهای دیگری هم هست که از دستهء  "با هم "  ها هستند ، نه از دستهء  " به هم "  ها...

مثلا ، عشق ...

عشق را باید باهم  ورزید ، نه به هم ...

من در  تو گم می شوم ، یعنی :

آنچه تو می خواهی  ، من ، دوست می دارم.

تو با من یکی می شوی ، یعنی :

آنچه من دوست می دارم ، تو  ، می خواهی.

  • هجران ، کیفر عشق است .  

                                     علی ، شاه ِ رادان.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  • یادم باشد عاشق نباشم ! عشق بورزم.
  • روزی که تو دیگر دوستم نداشته باشی ، آنقدر سقوط کرده ام ، که (من)  نتوانسته ام دوستم بداری . آنروز آنقدر مرده ام که دیگر دوستت نداشته باشم .

 

+ نوشته شده در  88/01/27ساعت 3:30  توسط حمید  | 

 

رفته بودم تا نمانده باشم ، رفته بودم تا رفته باشم...

رفته بودم تا نپوسم در رخوت سکون ...بهار نعره می زد در رگهایم ...خون سرخ بهار شعله می سوخت در چشمانم...تمام تارهای صوتیَم مانند نبض یک دونده " هی ، هی " کنان مرا می برد به مسیر بی انتهای سفر...

چه لذتی داشت آتش شدن در کوره راه های شب ِ سفر ...

رشت و قزوین و تهران و ساوه و اصفهان و شیراز ...تمام حدود 1500 کیلومتر را تازاندیم ...تمام راه بهار را بوییدیم...

آه... بهار نارنجهای غمگین شیراز... سینه مان را لبریز غم کرد ...

رسیده و نرسیده ...مانده و نمانده ...

غروب بود ... همیشه غروب دلگیر است ... همیشه غروب جمعه غمگین است ...

بهار نارنجهای غمزده شیراز همه پژمردند در دلهایمان ، دیگر بغض ، خواب را از چشمانم گرفته بود و گلویم تنها گلوگاه باریک نفس بود ...حتی واژه ای نداشتم تا برسم ...

سکوت غمزده ای که با رسیدن صبح و خبر رسیدن از برنامهء عُقلای عالَم گره محکمی خورد با خشم ...

دیگر حال خود را نمی دانستم ... تمام روز راندم ... نه ! تاختم .

و خدا همیشه معجزه دارد برای رو کردن .

چشم باز کن تا ببینی چگونه برق وار از پیش چشمان شیشه ای نگهبانان راه که چون شیر در کمینند می گذشتم...

اما نه دستی بالا میرفت ، نه هیچ چراغ سرخ-آبی ای روشن می شد...

مهجزه یعنی همین !

وقتی همین چند روز پیش تر برای سرعت 116 جریمه می شوی ، اما اینبار تمام مسیر 130 و به بالا... ! می تازی . و نه یک خط روی شیشهء پیش رویت می افتد و نه حتی یک خطر کوچک تو را به اضطراب می اندازد ...

این یعنی معجزه ... چشم بگشا و نیک بنگر کنون ...

اما ! معجزه سبب می خواهد ، اراده می خواست ، معجزه دل می خواست !

ممنونم خواهر... برای اراده ات و قلب پاکت ...

برای لبهای خشکیده و دردهای چشیده ات ، برای چشمهای خیس ِ رو به خاکت...

ممنونم خواهر ... ایکه همیشه دستانت بوسه گاه لبهای من...

همیشه عقل امر مُشتَبَهی است... حد اقل ، "تقریبا همیشه " حرف صادقی است .

خدایا تو شاهد بودی و هستی ، رعد وار آمدیم...

رسیدیم ... اما ...

قلبم همچون " دمام" می کوبید و میسوخت... راه تمام نمی شد ... به سفر یوگند ما تاختیم...

همه چیز تمام شده بود.

اصلا همه چیز وقت سفر تمام شده بود و ما در حباب بودیم و سر انجام رسید همان لحظهء " و الیه المصیر ".

بسم الله الرحمن الرحیم.

دیگر در خیابانهای شهر بودیم...

خدا می داند چند صد کیلومتر بغض بلعیده بودم...

اما دیگر وقت شکستن بود ...

ورودی کوچه وقت خرد شدن بود...

لِه شدن ...

مُچاله شدن...

میثم آرام باش ، سر در کوچه پردهء سیاه کشیده اند به طول تمام غم های عالم ... و به عرض نام تمام  پسرانی که غم کشیده اند و حسرت دستهای گرم و قوی پدر خورده اند ...

میثم آماده باش ، کوچه لبریز تسلیت است ...

میثم آماده باش ، کسی هنوز منتظر توست تا از سفر ِ لعنت زده باز آیی...

میثم ، در یاب مادر را ...

کاش پایان روز همین لحظه بود...

همه می دانستند ... دیگر همه میدانستند...

همه میدانستند میثم را حمید آورده بود .

همه میدانستند میثم را حمید، دی_____________________________ر آورده بود .

 

اینجا قلب یک سرباز میطپد... و تا ابد یادش نمی رود این جمله مادر را ...

حمید ایکاش نیم ساعت زودتر می آمدی !

...

...

و من می شنیدم صدای خرد شدن قلبهای مادر و فرزند را ...

_____________      مرا ببخشید     ______________

 

 

* عذر خواهی ، کشنده ترین لحظه مرد است...

*  و یک سوال ِ گُر گرفته از خشم  ،همه وجودم را می سوزد.

آیا فقط یک ساعت ... ؟ یا حتی همان نیم ساعتی که مادر از من طلب کرد... ؟

 

 

 

+ نوشته شده در  88/01/09ساعت 10:0  توسط حمید  |