خانه باید خانه باشد ...
یعنی پنجره بزرگی داشته باشد که رو به باغچهء کوچک یا دشت وسیعی باز شود ، که هر صبح دوش گرمی بگیری و سینهء عریانت را لب پنجره دست نسیم سحری بسپاری تا هوای سرد و خنک درونت را بشوید و غبار سستی از جانت بروبد...
خانه باید خانه باشد ...
یعنی باید امن باشد ، در خانه که وارد می شوی بدانی هیچکس نیست تا خلوت سنگین درونت را برهم بریزد و مورد سوالت قرار دهد ...
خانه باید خانه باشد ...
یعنی بتوانی هروقت دوست داشتی صدای ضجه های آواز سنتی را بالاتر ببری و خودت نیز همراهش عربده بزنی و اشک بریزی...تا هر وقت دلت تنگ بود دو رکعت نماز را بلند ِ بلند ِ بلند بنالی و باز اشک بریزی و اگر دوست داشتی یک آیه را دهها بار فریاد کنی و باز اشک بریزی و در خلوتت غوغا کنی با ایاک نعبد و ایاک نستعین ...
خانه باید خانه باشد ...
یعنی هروقت دوست داشتی بی حوصله باشی و شلخته شوی و کسی نگوید جمع و جورش کن... تا استکانهای چند روز را کثیف نگهداری تا هر وقت که دلت خیلی گرفته بود ، همه را یکجا بشوری و بی سبب شادمان شوی ...
خانه باید خانه باشد ...
یعنی ایوان داشته باشد که عصر هر روز یک متکای لوله ای بیندازی زیر دستت و لم بدهی و یک استکان چای ِ تلخ ِ تلخ ِ پررنگ را در نلبکی ِ سفید ِ گل قرمزت بریزی و با ولع ِ سوزناکی سربکشی اش و با تمام وجود قلیانت را پُک بزنی و چاقش کنی ...
خانه باید خانه باشد ...
یعنی حیاط داشته باشد تا سجاده ات را زیر آسمان پهن ِ پهن کنی و بجای مُهر نگاهت را به ابر ها بدوزی و بگویی الله اکبر... تا مُهر را از زندگی کنار بگذاری و تمام رویت را بر خاک ذلالت بگذاری و بگویی سبحان ربی الاعلی و بحمده... شاید که عُلُوّ خدایت را کمی مزه کنی ...
خانه باید خانه باشد ...
یعنی صدای اذان را بشنوی ، و یا آنقدر دور باشی واطرافت خلوت ، که لب ایوان خودت موذن شوی و فریاد بزنی اشهد ان لا اله الا الله ... ، و بعد بغض کنی و خیس شوی و دیر نشوی برای نماز اول وقت ...
خانه باید خانه باشد ...
یعنی حیاطش حوض داشته باشد تا لبش بنشینی و پاهای خسته ات را در خنک ِ آبش فرو بری و چشمانت را ببندی و به خودت بگویی خسته نباشی مرد ، خدا قوت ... تا وضویت را همیشه زیر آسمان بگیری و یادت باشد که آب چقدر پاک است و آسمان مادر پاکیزگی ...
خانه باید خانه باشد ...
یعنی میهمان داشته باشد ، میهمان عزیزی که هروقت می دانی که می خواهد بیاید تمام حیاط را جارو بکشی و آب بپاشی و حوضش را لبریز کنی و دو شکوفه کوچک ِ سفید روی آبش بیندازی و کفشهارا پایین پله جفت کنی و یک جفت روفرشی راحت دو پله بالاتر برای میهمانت بگذاری و در ایوان روکشهای راحتی ها را بتکانی و روی میز چوبی ِ گِردش که تِرمهء کلفتی انداخته ای ، یک شاخه گل بیندازی و یک تنگ آب ِ خنک و یک لیوان ِ بلور تمیز که چند قطره آب روی دیواره اش چکانده ای بگذاری ...
و یک سبد حصیری ِ کوچک که تنها جای دو سیب سرخ و یک انار ِ ترکیدهء قرمز و یک خوشه انگور زرد دارد ، کنار تنگ ِ بلور بگذاری و کمی ذغال روی منقل بیندازی و آتش گردانه ات را دم دست بگذاری ، تا غروب که شد و هوایی شُدید و سر ِ درد هاتان درد گرفت و دل به دلش بستید و سر سکوت را بریدید ، آتش گردانه ات را شعله ور کنی و یگدازانی و در لبه ایوان بمانی و از خودت بگریزانیش و حلقه حلقه نور بپاشی در آسمان و یاد دوری کسی بیفتی و بسوزانیش در فراق خودت ...
و میهمانت که سیب سرخش را پوست می گیرد و پوستش را یک تکه کنار سبد می گذارد... تو دودی هوا کنی و با ابر هایش بازی کنی و گاهی صورت میهمانت را پشت ابر پنهان کنی و قطره اشک ِ حلقه زده در چشمانت را با دست بگیری و بچکانی روی ذغال سرخ و صدایش را بشنوی و بدانی که دیگر اندوه نمانده بر جانت ...
خانه باید خانه باشد ...
خانه باید خانه باشد ...
خانه برای خانه شدن خیلی چیز ها باید داشته باشد ...
اما ممکن است خانه بی همدم باشد و تو تنها باشی ...
اما خانه ، باید ، خانه باشد ...
همچین یکم بگی نگی حس خوش تیپ و هیکل بودن در من وجود داره !
البته اونایی که بنده رو از نزدیک زیارت و ورژن واقعیمو تجربه کردن مسلما قویا تکذیب خواهند کرد ! خوب حقم دارن بنده های خدا ، آخه من یکم گردالو تشیف دارم و نسبت قد و وزنم 165 به 85 می باشد! با موهای فرفری که البته جدیدا پیشانی مبارک در حال عقب نشینی و فراخ گردیدن می باشد !![]()
اما این حس مال دوران نوجوانیه که تقریبا میشه گفت که من اون وقتا خیلی قد بلند تر ازینا و وزنم خیلی کمتر ازونا بود و موهای بسیار قشنگ لَخت و گاه با جَعد و پیچهای فریبنده که دل آدم رو میبرد داشتم ...![]()
بگذریم ...
این جناب خوشتیپ
که اتفاقا یک عدد سامسونت غلط انداز که توش تقریبا میشه گفت که همیشه هیچی نیست هم داره و یک عینک مسخره دودی که هم در روزهای آفتابی که به اذعان اطرافیان ، روی صورتم همه رو یاد شخصیت کارتونی پاک
، همون مگس مهربون ِ کارتون نیک و دوست دخترش نیکو میندازه ...
تصور کنید این جناب مستطاب ( خودم )صبحدم وقتی در حال خروج از منزل بودم ، بعد از قرائت آیهء امن ِ خدا ، آیه الکرسی و همان نوزده بسم الله الرحمن الرحیم ِ همیشگی و پناه بردن به محضر خداوندگار خودم و کائنات
...دست بردیم به گوشی همراهمان که تماسی با محل کارمان بگیریم و از خودمان مقداری جذبه و دیسیپلین متصاعد کنیم و کمی سربسر آن دو بانوی گرامی که زحمت کارهای فروشگاهمان را میکشند بگذاریم و احیانا اگر کم و کسری در اجناس هست نسبت به رفع نقص اقدام فرماییم ...![]()
بله ... همانطور که آقای مدیر در پس کوچه های قیطریه در حال از خود شیفتگی بودند...
ناگهان...
پررررررررت ... ... ... ![]()
بله دقیقا همین صدا ...
تماس را قطع کردیم تا حس بدی را که داشتیم بشناسیم ...
و بله ... ملاحظه فرمودیم که جا خیس است و اتفاقا آقا کلاغه هم نیست ...![]()
حالا سرو صورت و لباسهای آغشته به اعیان نجسه یک طرف ، سربالایی های نازنین مسیر برگشت به خانه جهت تطهییر و تغسیل طرف دیگر ...![]()
کمی بعد ...
( توصیه می کنم اگر اطرافتان کسی سردش شد ، قبل از فردین شدن و در آوردن ِ کت و پالتو کاپشن و جانفشانی در راه گرم شدن وجود مبارک ایشان ، کمی تامل فرمایید !!! )
در ادامه تطهیر ، به محض گذاشتن اتوی داغ روی کاپشن مبارکمان ، بوی عزیز ادکلن ِ خواهر ِ جان و دلمان ، که اتفاقا جانمان هم برایش در می رود ![]()
![]()
، تمام فضای اتاق را لبریز کرد و حس بسیار خوبی در همان ساعتهای ابتدایی روز در ما پدیدار گشتو ما را شادی ِ بی سببی در خود پیچید ...![]()
البته نگاه مسافران ِ تاکسی و احتمالا جناب آقای راننده مفهوم دیگری داشت ... به گمانمان ... !![]()
اما باور کنید ، من دستم کج نیست ، این عطر رخنه کرده در تار و پود کاپشن معظم له ( خودمان) و هر چقدر هم سعی و تلاش از خود بروز می دهیم ... افاقه نمی کند ...![]()
آخه مَردم ! اگرم دستم کج بود که خوب ادکلن زنانه کش نمی رفتم بخدا !
روزی ما را از کجا میرسانی پروردگارا ؟ نمی دانم خودپرستی و خودخواهیست ؟ یا چه ؟ به هر حال تنهایی را دوست دارم . وقتی تنها هستی شاید حوصله ات سر برود ، در مقابل کسی اطرافت نیست تا گند بزند به تمام زندگیت . و بخش خود پرستیش شاید ازینروست که تمام لحظه هارا به خود می پردازی ... تا جایی که شهامت چنین اعترافاتی را پیدا میکنی و بی واهمه ، همه را فریاد میزنی و می گویی مهم نیست بگذار همه بدانند ! اصلا مهم نیست !
شبهایم ، بهتر از روزهاست . وقتی سیمکارت ایرانسل را جا میزنم و مهمان ساعت خوش ِGPRS می شوم و تمام حرفهای یواش ِ آدمها را می خوانم حس خوبی پیدا میکنم و قلبم آرام میگیرد . هر چند تمام گسترهء روح انسانهای بزرگ را در یک ال سی دی 170*220 پیکسلی خواندن هم مشکلات خاص خودش را دارد ... و البته تماسها و اس ام اس هایی که همچنان در خلا هستند تا همراه اول را به صدا دربیاورند...
راستی با همراه اول هیچکس تنها نیست !
یعنی مجالت نمی دهند که تنها باشی و آرامش داشته باشی ، دست کم هر روز باید مشکل یک نفر را حل کنی ، جالب اینجاست که همه هم انتظار دارند هزینهء مشکلاتشان را تو خودت بپردازی ...
آقا جان ! پدر من ! سر ور من ! ای عزیز من ! بخدا قسم من هر ماه باید ۷۰۰.۰۰۰ تومان هزینه های ثابت و قسط های خودم را بدهم ! تاب فیشهای شش رقمی را نمی آورم !!!
هان ؟ خوب ؟ که چه ؟ حتما می گویید انتظار نداشتید کار به رقم اعشار و پول و مشکلات مسخره و قسط و وام بکشد ! اصلا برایم مهم نیست ! فقط یک سوال کوچک از محضر عالی دارم :
شما بدون پول ، چطور زندگی می کنید ؟
فقط نگویید که در کنج خرابات تسبیح به دست و دعا گو هستید و خدا روزی رسان است ، که من خودم همه را از برم ! مگر نخواندید سطر اول را ؟ آیه قرآن بود ! ما می گوییم " نصّ ِ صریح " !
من حیث لا یحتسب !!! زحمت ترجمه با خودتان ! قرآن است جای دوری نمی رود ! ذخیره روز لا ینفع نفسا الا ایمانها یتان و یوم یفر المرء من اخیه ِ تان !
در کل ، تهران که هستم آرامش بیشتری دارم . البته زندگی اشرافی ِ بدون نظارت و کودکانه هم اتاقیها ی عزیز ، جبران ما فاتَ از گرفتاری را می کند تا آستارا که می روم ساعتهای بیشتر و بیشتری کار کنم و سفرهای بیشتری به اردبیل و رشت نمایم تا هزینه های این لوکس خوری و لوکس زندگی کردن را آماده کنم ...
مجددا داخل پرانتز عرض میکنم همان یک سوال ما فوق را دارم از محضر شریفتان ! و دیگر اینکه بفرمایید بدون پول و اوراق بهادار ! چگونه می توان دستمزد جناب جاسبی را جهت مهیا کردن امکانات آموزشی تکمیلی پرداخت ؟ اتفاقا دستمزد ایشان هم هفت رقم دارد ! که کاملا جدای آن شش رقم قبلیست و فاکتور جداگانه ای به نام برگه انتخاب واحد دارد که تقریبا هر سه ماه به دستمان می دهند ! البته این امر فقط موجب کلفت تر شدن پوست ما گردیده و کسب تجربه های کاری بزرگ و مفید و صد البته که احساس شکرگذاری بس بی پایانی نیز در ما متولد شده...
به قول عزیزی : غُر دانمان پُر شده بود !
حالا کمی شبکتر شدم . در ضمن قویا هرگونه ترحمی را تکذیب و با آغوش گشاده و منتظر دعاهای عزیز و حیاتیتان را استقبال می کنم .
به قول ما ؛ تبصره ، ماده واحده ، ماده مکرر ... اصلا نامش مهم نیست .
دلم سخت گرفته ، تن ِ پاییز بوی رفتن می دهد ، عمیق تر بو بکش ، احساسش میکنی دلتنگی رفتن را ...
و من دلم تنگ است که پاییز می رود و هنوز حرفهای یواش ِ یواش ِ زیادی دارم که سهم هر کسی هم نمی شود ...
* کم کم به این باور می رسم که درد مشترک ، ترکیب پوچیست که معنا ندارد . استخوانهای هر کس برای خودش تیر می کشند... فقط نمی دانم چرا ... نمی دانم چرا استخوانهای من تیر همه را در مغزشان خالی میکنند ...
ساعت مچی نازنینم ، همان : کاسیو –مدل بی ساید ،که ثانیه هارا با دقت وسواسانه ای نشان می دهد ، در دستم بسیار سنگینی می کند ، گویی زمان تمام کائنات ، تمام فرصتی را که به ذرات هستی داده اند ، جمع کرده اند در سینهء ساعت ِ سینه سپید من ، و زمان چنان سنگین حرکت می کند که گویی این روزهای تلخ و اضطراب اندود قصد سپری شدن ندارند!
کاملا مانند مواد غذایی که دوداندود شان می کنند ، که چنان در دود نگهشان می دارند که کاملا آغشته به دود می شوند و زمان فسادشان بسیار بالا میرود و برای مدتهای خیلی طولانی مثلا برای چند سال قابل استفاده می شوند...
لحظه هایم همزاد یک رویای محو ِ آشفته است که حتی نمی دانم چیست ؟
توهم است یا رویای صادقه یا ...؟
اما از گشوده شدن چشمهای سحر تا خفتن تن ِ شب همراه من است و هر صحنه ای را که میبینم برایم تکراریست و گویی خوابش را دیده ام ، و این سخت آزارم میدهد ، چون گمان میکنم هیچکدام پایان خوشی ندارند...
من حالم خوب است ! باور کنید ! اما تقریبا هر غذای شیرینی که میخورم اگر بی مقدمه حوالهء معده ام کرده باشم ، حتما از تعجب فریاد درد سر میدهد... چه کند بیچاره ! عادت ندارد به شیرینی زندگی ، البته ترکش داده اند ، عادت داشت ...
اگرچه بسیار دلچسب است کسانی باشند در زندگی ِ تو که تمام غصه هایشان را با تو واگویه کنند ، اما سخت است که تنها سنگ صبورشان باشی و میزبان شادی و شادمانگی و آسودگیشان دیگران باشند ..
سخت است ، اما شدنیست ...