تبليغاتX
این تویی . . . نه من ...

تو چه ؟

خود چه میخوانی ، تو خود چه میخوانی از سکوت من ؟

من هرچه باید تا این لحظه بخوانم از پاییز !!! میخوانم .

تو کمی اهلی شو با من . تو سکوت مرا بخوان ، آری تو سکوت مرا بخوان ، سکوت مرا اینک زندگی کن ، سکوت لاینفک مرا ...

مگر تو پیامبرنبودی ؟ بودی ؟ هستی ؟

مگر تو همیشه خواندن را ، زندگی کردن را دعوت نمیکردی ؟ پس کجاست آنهمه ؟ کو ؟ ...

بگذار من از سکوت خویش لذت ببرم ، بگذار آدمیان در کنارت احساس آرامش کنند ، بگذار من در کنار تو که هستم ، خودم باشم ، نه آنکه تو دوستش میداری ، بداری ...

بگذار من شاخه هایم را ، خود هرس کنم . هیچکس درخت جنگلی ِ وحشی را که از زمین ریشه  می دواند بی پروا و از آسمان تمام حجم برگهایش را لبریز هوا می کند  هرس نمیکند ، کمر به قتلش نمی بندد...

جنگلی بودن را از من مسِتان ، بگذار حریم نداشته باشم  کنار تو، بگذار من خویش باشم ...

برخیز ، برخیز ! آن وضوی دائم که همیشه بر آن اصرار دارم را زندگی کن !مگر نه اینکه می خواهی مرا زندگی کنی ؟ مرا حلوا حلوا ، کامت شیرین نمی کند ...

زمین با دعا گندم نمی دهد ! شخم زدن می خواهد ، علی خود نخلهایش را با دستانش می پروراند ، دعا نمی کرد ...

هیج می دانی فلسفه کشاورز چیست ؟ چه میکند  کشاورز با زمین ؟

مرد ِ خسته ، تنها زمین را یاری می کند تا  خودش  باشد . مرد ، زمین را آسمان و آسمان را زمین نمی خواهد ، زمین خاک است  ، و آسمان باد و باران ...

من خاکم ، ساکتم ، کهنه ام ، من خورشید نیستم ، هیجان ندارم چون باد و باران ، چون خورشید ...

با من ستیز مکن ، وضویت که دائم شد بر سینه ام بنشین و شهادتین بگو و سرم را با نمازت از تن جدا کن . دست بر شانه هایم بگذار و پیشانیم را سجده گاهت کن ...من زمینم

هیجکس جنگل را رام نمی کند ، که نمی توان جنگل را در بند کشید ، آنچه در پرچین ماندنیست باغچهء دست پرورده ای بیش نیست ... مرا در حصار و پرچین ِ لطفت اسیر و در بند مکن ...

بگذار باران که می بارد قدمهای شکسته ام را خیس باران کنم ، بگذار همهء پاییز را  قدم بزنم زیر باران ...

مرا گلایه مبین ، من اعتراف ِ ناخواسته ام ، من اعتراف ِ بزرگم ، من رسوایی بی ملاحظه ام ، من حصار ندارم ، پرچین نمی شناسم ...

سهراب هرگز کرکس را در قفس نکرد ، سهراب فریاد بود به اعتراض قفس ِ بلبل و قناری و مینا و مرغ عشق ...

 

مگر تو از آسمان بودنت گلایه ای که من از زمین بودنم ناخشنود باشم ؟

 

+ نوشته شده در  87/07/29ساعت 13:30  توسط حمید  | 

 

وقتی آنقدر دوستش داری که دوست داری ، نیاز داری ، احتیاج داری ، باید هر شب ببینی اش ، مسلما از خودت غافل می شوی ...

چه می دانم !  آنقد خسته به اتاقت می رسی که نایی نداری جز یک ساعتی پینکی  زدن روبروی مانیتور زندگی ...

می گویم زندگی ، چون زندگی خلاصه شده در مانیتور ، چون فریادهایی هستند که کشیده می شوند ، اما صدا ندارند ... مانند حرف هایی که نوشته می شوند ، اما خوانده نمی شوند . چه می گویند ؟ اصطلاح تجویدیش چه بود ؟ آهان !   یَرمَلون !


دچار فراموشی شده ام ، البته  طبیعیست ! اصولا حافظه و مغز محل نگهداری اطلاعات هستند ، اما من همه را در قلبم ذخیره کرده ام ، برای همین به یاد آوردن بیشتر مکانها و زمانها بسیار دشوار شده است ...

خود را نیز گناهکار نمی دانم ، این سرشت من است ، مادر مرا بدین سیرت زاییده و پدر اراده اش به چنین فرزندی بوده ...خدا همین را خواسته ...

البته من همیشه هم شاکرم ، هم همیشه پی راهی میگردم تا پردازش حافظه قلبم را تسریع کنم ...

شاید یک CPU نانو کارم را بهتر پیش ببرد ... ! شاید !

دچار کلی نگری هستم .نه اصلاح می کنم ؛ دچار ، شرایط بیمار یا ناگزیر یا ناخواسته ایست ...اما من همینم ، راضیم . دچار نیستم .

کلی نگر هستم ، بیشتر کاربردی شده ام ، چیزی که بیشتر به درد دیگران بخورد ، خارجکیش این است : User friend

شده ام  که می گویم گمان مبر اتفاق تازه ای رخ داده . نه ! رویدادی به قدمت  ادراک  دارد برایم ، یعنی از همان لحظه که فهمیدم ، حس کردم ، به اصطلاح  باشعور شدم ... !

اتفاقات و رخدادها تنها حکم رسول دارد برایم ، اما دینم را بعد از فوتشان ، وفاتشان ، به پایان رسیدنشان ، بر اساس همین آموزه ها ، همین رسولان رفتاری ، همین رویدادها تنظیم میکنم .

پیچیده شد ! بگذار کمی خود را تشریح کنم ؛

( چه جالب ! در علوم زیست شناسی ، تکه تکه کردن موجود زنده و نشان دادن و بررسی کردن اعضاء و جوارحش ، اعضای درونی کالبدش را تشریح می گویند !  یا همان آناتومی   آقایان !  )

مثلا کسی امروز از دیدن منظره ای لبخند زده ، من در قلبم ( تاکید می کنم ؛ فراموشی مسخره ای که گرفتارش شده ام از همین ذخیره سازی اطلاعات در قلب است ) می ماند که او از چنان منظره ای خرسند می شود ، اما  کِی؟ کجا ؟ چطور ؟ کدام سال ؟ کدام ماه ؟  کدام فصل ؟ ... همه و همه از اَلکِ قلبم ریزش میکنند ، شاید هم بخاطر حساسیت بالا و سخت گیری قلبم باشد که چنین می شود ، به هر حال اگر بپرسند : از کجا فهمیدی ؟ مسلما به یاد نمی آورم  تا پاسخی خوش آیند دهم ... اما اینکه این اتفاق بر من تاثیر مداوم می گذارد شک کردنی نیست ...

بمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاند !که من هم اشتبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاه های زیادی دارم و میکنم ...

بله به همین زیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــادی!

 اما !

اصولا اشتباه از فراموشیست  بیشتر ، خوب اگر آدمی  ، بشر ، انسان  (که  مشتق از نسیان و فراموشیست ) چیزی را از ذهنش فراموش کند طبیعی و قابل بخشش است . اما فراموشی از قلب ...!یک واژه بیشتر ندارد : درد .

که جمله سازی اش این است :

درد ِ مدام ، مدام است ، نمیدانی آغازش کجا بود و پایانش کجاست ؟ ...

 

+ نوشته شده در  87/07/29ساعت 13:15  توسط حمید  | 

 

اينجا  -دست كم - ، من حق دارم تمام دغده هايم ، ذهنم را بدون سطري سانسورتخليه كنم ...

گرچه عنوان اين ياد داشتها ، آنها را به شما نسبت مي دهد ، كه ؛ اين تويي  . . . نه من ...

و شايدم هم گزينش اين عنوان پی ِ جذب همدردي و احساس همدلي شما باشد !!!

شايد !

شايد هم دليلي بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزرگتر داشته باشم !

شايد !

اينجا به راحتي كالبد عريان روحم را ، دريده و بي حجاب ، بي ملاحظه ، ترسيم خواهم كرد ...


طلائيه

اين نام ، اين كلام ، دوش به دوش شلمچه ، همپاي كربلاي پنج ، شانه به شانهء  شهيد ، سايه به سايه ء  انگشتري عقيق ِ سرخ ِ  مُحَلي به نام پنج تن ...

اين نام ؛ بهروز ...

اين نسبت ؛ دايي بهروز ...

مردي كه خاطرهء كُشتي گرفتن هايش  با من هنوز از ذهن کودکیهایم پاک نمی شود ، همیشه با یک دست ، با دست راست ...

هنوز یاد چالهء بزرگی که  روی باز چپ توانمندش برایم سوال بزرگی شده بود ، در ذهنم خالی نمانده ...

یک گودی بزرگ به اندازهء ته یک استکان ، نمی دانم شاید هم کوچکتر بوده !در کودکی مقیاسها بزرگتر از واقعیت می نمود ، چرا که من کوچک بودم ، اما هنوز آن یادگاری به همان بزرگی برایم حسرت سختی شده ...

هنوز آن چاله عمیق که همیشه انگشتان کوچکم درونش را کاوش می کرد ، به همان بزرگی ، به همان عظمت که با تمام وجود بتوانم درونش غرق شوم ، آنقدر بزرگ و با عظمت که بتوانم قلب کوچکم را در عظمت جان شهید شدهء بهروز گم کنم باقیست ...

و تا ابد حسرت ...

 

+ نوشته شده در  87/07/29ساعت 13:0  توسط حمید  | 

 

كم كم كار به سوء هاضمه مي رسد اينروزها ... نه ! اين شبها ...!

بسكه بغضهاي نشكفته و نيمه شكفته و شكفته ام را بلعيده ام ...


نمي دانم چه سِري ست در پاييز ... با من ...

رقيق مي شوم ، بي باكانه رقيق مي شوم آنقدر كه سر حوصله اشكم زود سر مي رود. و همه جا خود را پنهان مي كنم از چشمهاي نامحرم ...تا آنجا كه خویش نيز از چشمانم پنهان مي شوم ... تا آنجا كه دلتنگ ميشوم


گاهي سخت مي شود صبوري ، كُشنده مي شود دوري ... با هم بودن ، در كنار هم بودن خواستهء زيادي نيست ، اما آرزوي بزرگي شده براي بردران دور افتاده از خواهر دردانهء عزيز ِ جانشان
نمي دانم چه حسي دارد پنهان شدن ، پنهان كردن خود از ديگران ... اما تو چرا !
دندانهاي پيشم سر به ساييدگي سپرده اند ، از به دندان كشيدن بغضهايم ...
روزهاي شماره دار ....

مانند 3 .... 7 .... 40 .... 60 ... 90 ...  .... 365 ....


وعدهء ديدار سخت دور مي نمايد ؛  قهرمان  به افسانه شدن شبيه تر ميمانمد ...


از ساكت شدن هپول گلايه اي ندارم ، تولد  عمو حبيد قهرمان  محبت هاي به بار ننشستهء هپول را به  بهار رساند ...
واژه هاي درد ؛ جمله هاي عزيز ، جمله هاي طوفاني ...چقدر عزيز است شنيدن و خواندن ... شنيده شدن و خوانده شدن ...

خُرم آنروز كزين منزل ويران بروم ...

تشنهء خون زمين است فلك ...


واژه هاي عشق ؛

سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت ... بسوخت ... بسوخت


بار خدايا براي دعاهاي در حال استجابتم ، بر قلبم آيه هاي شكر و سپاس و حمد نازل فرما ... آمين .
واژه ها و حروف الفبا گاهي بسيار متفاوتند ، گاهي حروف هم مسئوليت سنگيني با خود بر قلبت مينشاند ...

من از انحناي ظريف ِ  ی   در امتداد  ِ نسبت ِ  مالكيت ، لذت مي برم


دلتنگي هاي كُشنده و مداوم پاييزي در غروبهاي باراني ، ازدحام متلاطم واژه هاي درون ، مژدهء زنده بودن و نفس كشيدن عواطف قديمي را فرياد مي زند ...
ماههاست  تَل ِ  خاك نمزده ء كنج اتاق آرزوي خام ِ   تار  شدن در سر بريده اش مي پرورد ...
هنوز هيجان پاييزي نمي گذارد به خود بيايم ، پريشان و شاد و مبغوض...
هرروز با فرو بردن اشكهايم روزه شكني ميكنم ...

 

+ نوشته شده در  87/07/29ساعت 12:40  توسط حمید  |