يكي بود ... فقط همون يكي نبود ...
![]()
آنجا چند مگس کوچک که مشغول شیطنت بودند خواب مرد –که بهترين دوست خرس بود - را بر آشفتند .
![]()
پس خرس مهربان برای راحتی و آرامش خاطر او مشغول پراندن آنهاشد...
![]()
اما چون دید که یکیشان بسیار سماجت به روی زیبای مرد جنگلی میکند ، او را همانجا روی صورت جنگلی با تخته سنگی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزرگ به درک واصل کرد .
![]()
اما قصه خاله خرسه و دوستيش هنوز ادامه دارد ...
![]()
بچه ها مواظب باشيد
![]()

نُه ماه است که سینه ام را صاف میکنم تا موعد درود بزرگ باز رسد
تا تو را با تمام قدرت در آغوش کشم ، به جوار قلبم ...
تا تو را نفس بکشم ، بو کشم ، احساس کنم و دست بر تن نحیفت کشم و خویشم را در آعوشت آرام دهم و پناه گیرم میان سینه ات ...
از همان روز که رفتی چشم به راه ِ رفتنت دوختم پی ِ آمدنت ، چشم به راه تو دوختم ، به آسمان ...
این قصه وصل و هجران داستان تازه ای نیست برایم .
این سردی رفتنت ، این زمستان فراقت ، نقش تازه ای نیست روی مرگ احساسم .
و شیدایی آمدنت باران نُوی نیست بر شوره زار خشک سینه ام .
هر بار که می روی ، در دوریت کم کم و آهسته آهسته خشک می شوم ، گویی پیچک ِ عَشَقهء فراقت ، نهال وجودم را در خود میپیچد و سرطان نبودنت چنان دورم میکند از تو که جنازهء شعور شعرهایم را به دست خود غسل می دهم و قلمم به قحطی احساس می رسد و من هر روز بیشتر می پوسم در گورستان تهی از احساس ...
.
.
.
تا نوید ِخوش بوی تو را از خیسی ِ تِق تِق ِ شیشهء پنجره ام میشنوم ...
تا کودک نو پایت ، بال به دوش ، خاک زمین را می بوسد ...
کودکانت پاکند ، چه زلالند آنها ، کودکانت بسیار ، چه بسیارترند از مرگم ، کودکانت شادند ، آزادند ، می غلطند ، می رقصند ، کودکانت چه بلند می خندند ...
کودکانت باران ، کودکانت رود ، کودکانت دریا...
من آمدنت را می فهمم ، من تو را میفهمم ، پیش از این آمدن خیس سپید ، پیش از این که مردم چتر را بگشایند ... من تو را میفهمم ، من آمدنت را می فهمم ...
فرش سرخ قدمت ، تن ِ عریان من ، من تنم عریان است روز میلاد تو در روی زمین ...
.
.
.
پاییز طلایی من خوش آمدی ...
تو را دوست دارم ...
با تو بزرگ می شوم ...
آنقدر بزرگ که باقی سال ، باید همین سه ماه را بر خویش تکرار کنم و شرح دهم و تفسیر کنم ، تا باور کنم که پاییز مرا در آغوش کشیده ...
من زادهء پاییزم ...واپسین روزهای پاییز ...
![]()
سخت ترن قسمت تحصیلات تکمیلی، صبح ساعت هفت و نیم – که نصف ویندوزت بالا نیومده - از ته صندلی عقب تاکسی تو سربالایی سی و چند درجه ای پای کوه پیاده شدن هستش !
ای وای! ببخشید ! منظورم جلوی دانشگاهمون هستش .
اینو یه سال ِ میخام بگم یادم میرود همش هستش ...
خوب همش یه سال یادم میره دیگه ، مگه چیه ؟!
هستش ...
بار خدا یا !
هرگز به عشق کورم مگردان ، بگذار با ریسمان عقل ،دستان عاشقی را در بند کشم و از پس دیوانگی هایم عاقلی کنم .
![]()
سفر ، حال و هوای سماع داشت،دیوانه وار ، فریادکشان، وجب به وجب ِ حرمین را می دویدم و همچون ققنوس آتش خورده ای از میان ستونها ی مسجد النبی می گذشتم و شراره هایم جز من کسی را نمی سوخت و هر ستون و هر نگاه لهیب آتشم را بلند تر می کرد . از مسجد به روضه ، از روضه به بقیع ، از بقیع به مرغزار ِ گنبد خَضراء ، از باب جبرئیل تا به باب فاطمه و از آنجا به محراب تَحَجُد و باز بالاتر و بالاتر و بالاتر...
گویی قلبم دست در دستان روح و تنم گره کرده بود و سیمرغ وار ، طوفان وار ، آشفته و پریشان میان روضه پرمی کشید و بو می کشید و قد می کشیدم . ذره ذرهء روضه را زندگی کردم . نفس نفس سینه ام عطر حرم گرفت و چشمانم دوختهء ضریح سبز رسول بود...
آه این پرندهء خسته بال، سیمرغ ِ سوختهء طوفان زده میان محراب ملکوتی ِ مطرب مهتاب روی ، دمی که جای گرفت ... سوخت ، سوخت ...سوخت...
زبان به کام نمی چرخد و قلم به دست ...
نمازی که میان محراب سیدالعالمین خوانده باشی ...
اما ای کاش جان همانجا گذارده بودم و سفر تمام نمی شد و این التماسهای هنوز ، روزها ادامه می داشت ...
مدینه صحرای آرامش بودو عشقبازی . سینه به سینهء مدینة الرسول دوخته بودم و با هر اذان همانجا خاک میشدم و با هر نماز آغاز می شدم ...
و دفتر سفر ورق خورد ...
و من هنوز احرام را واژه ای نمی یابم و تا ابد مناسک را ...
حج ، لحظه لحظه اش شعائر است . حج تمامش شعر است و آواز . حاجی که مُحرم شد گویی خُم را سرکشیده است...
دیگر تویی و شیدایی ِ خودت ، دیگر جز سپید نیستی و نمی بینی .
دیگر همه مثل هم اند ، نه! عین هم اند ! عِوَض هم اند ...نه تو ، نه او نه دیگری ...
حاجی که مست شد ، تو می مانی و عربده هایت ، تو می مانی و دیوانگی هایت ، شوریدگی هایت ، دیگر عالم دو رنگ دارد ؛ سپید و سیاه . با نقشی از رنگ طلا ، با ناودانی از جنس طلا...
جام را که سربکشی ، هیچ فرشته ای به گرَدت نمی رسد،زمان می ایستد و تو بجای عقربه های زمان می چرخی .
می چرخی و می چرخی و می چرخی ...
دیگر تو مانده ای و ساقی . به فکر ساغر باش ! چه مانده و دُرد شده ، کهنه و قدیمی ، ابراهیمی ، اسماعیلی ، هاجری ...
لبانت که زمزم را بوسید ، دیگر تمام شد !
دیگر تو گم شده ای ، از خودت ، از تنت ، از خویشتنت ...
زمزم را که نوشیدی بند بندِ کهنگی ِ تنت از هم می پاشد و تو نو می شوی ، تازهء تازه .
تو می شوی روح ...
دیگر پای نداری تا بمانی ، چشم نداری تا ببینی ، دست نداری تا بگیری ، سر نداری تا بدهی...
دیگر همه را داه ای و... از تو هیچ نمانده بجای ...
زمزم که در وجودت رخنه کرد ، سر به پای انداخته و پای به سر گرفته ، میان مروه و صفا ، شوریدگی و بی قراری و هروله و رقص و سماع را مزّه مزّه میکنی .
آه ... این سو ، آن سو ، این سو ، آن سو ...
کجایی تو ؟ تو کجایی ؟
دیگر همهء وجودت می شود تشنهء تشنهء تشنه...
دیگر لبانت عطش ِ دوست را می سوزند ، دیگر چشمانت حلقهء گیسوی دوست را می جویند .
و تو می شوی و حیرانی . زمین و آسمان شده اند تو ... جز تو نیست میان مروه و صفا ، جز تو در نمی نوردد صفا را به مروه ...
دیگر سر داده ای و دل باخته ای ،بی سر و بی دل و بی جان و بی رمق ، هروله کنان و سوخته و گدازان هاجر را فریاد می زنی ...
آی ! بانوی ابراهیم ، خاتون کعبه و حج ! کجایی که من ره ، گم کرده ام و نمی دانم که مقصد صفاست یا که مأمن مروه ؟
که خدا کجاست و زمزم چرا سکوت کرده ؟
آه ... هاجر ... هاجر ... هاجر ...
هاجر را می چشی و ضجه هایش را به تکبیر و تسبیح و تهلیل و تسلیم فریاد میزنی و هر سو پی گم شده ات می گردی ...
می شوی نیاز ، می شوی آواز ، می شوی نی ، می زنی مِی ، می شوی عود ، می شوی تار ، می زنی دف ، می زنی کف ...
می شوی دستان ، می شوی بیداد ، می شوی اوج ، می شوی فرود ...
...
به خود که بیایی تشنگی نفست را می گیرد و دست بر گلویت می گزارد و کسی درونت فریاد می زند ؛ تشنه ام ... زمزم !
بی تاب و تشنه و بی رمق و بی جان ، زمزم را سر می کشی ، بی درنگ جان می گیری و رگهایت لبریز روح می شود و جان به قلَیَان می آید و دیگر هیچ نمی فهمی ...
باز زمان خسته می شود و می ماند . گوشهایت کرَ می شوند و جز طپش های قلبت که می کوبد به سینه و می شکافد تن و می درد پرده نمی شنوی .گویی تو می روی و حاجیان همه مانده اند .
زمان . توقف کامل !
سکوت . مطلق !
فقط تویی و قلب دیوانه ات که بوی حجاز را شنیده و مجنون وار، شیدا و سرگشته و دیوانه و شوریده عصیان می کند .
و تو ! و تو هم می شوی سکوت ...
تمام مَسعی می شود سکوت ، می شود سکون ، گویی زمین از چرخش افتاده و تنها تویی و عربده و سکوت ...
که نوا می شوی ، که آوا می شوی. . .
که درد می شوی ، هِجر می شوی ، که می شوی سوز ، می شوی آه ، می شوی التماس ، می شوی ضجه ، می شوی لابه ، می شوی اشک ، می شوی شعله ، می شوی مویه ، می شوی ناله ...
می شوی احساس ، می شوی شعر ، می شوی حافظ ؛
دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب * بنال ! هان ! که ازین پرده کار ما به نواست
باز می جویی و نمی یابیش ... کجایی تو ؟ تو کجایی ؟ واله و شیدا و سودا زده به انتهای قلبت دستی مکشی ، همان عمق ِ قدیمی ِ کهنهء زنگار گرفته ، که بر اندامت لرزه بیافتد ، که ناگهان صاعقه می شوی و یاد دوست می کنی و باز می شوی آه و فغان و مست و سرخوش ؛
سرم خوش است و به بانگ بلند می گویم * که من نسیم حیات از پیاله می جویم
می شوی ناله و می شوی گلایه ، اما باز یاد حرمت ِ عهدت می کنی و قصد وفایش ، که ؛
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم * سرزنش ها گر کند خار مُغیلان غم مخور
و تو دیگر زخم خورده ای و سوخته ای و نیستی جز خاکستر ، که باز به کعبه حواله ات می دهند پی دوست ...
جمال کعبه عذر رهروان خواهد * که جان زنده دلان سوخت در بیابانش
و باز تو می شوی اهل سماع ِ نوای هو ، که ؛
مطرب چه پرده ساخت که در پردهء سماع * بر اهل وجد و حال ، در ِ های و هو ببست
و از ارکان و فوق و تحت و باب و حَجَر ندا سر می دهندت که ؛
در سماع آ ی و ز ِ سَر خرقه برانداز و برقص * ورنه با گوشه رو و خرقهء ما در سر گیر
و تو به نجوای نیایش بسملّه می گویی و زمزمه میشوی زیر لب روح که ؛
شاها فلک از بزم تو در رقص و سماع است * دست طرب از دامن این زمزمه مگسل
و دو رکعت رکوع که بگذاری و چهار سجده که روی در خاک کِشی ، اجازهء شهادتین می دهندت و بعد تو لایق سلام می شوی بر رسول که ضامن دفتر دوم سفر شده برایت ...
کجاست هم نفسی تا به شرح عرضه دهم * که دل چه می کشد از روزگار هجرانش