تبليغاتX
این تویی . . . نه من ...
 

يكي بود ... فقط همون يكي نبود ...


 و یک روز عصر مرد جنگلی با بهترین دوستش که خرس خانگیش بود و همدیگر را بسیار دوست میداشتند برای تفریح به کنار برکه رفتند تا مرد کمی خستگی در کند .


آنجا چند مگس کوچک که مشغول شیطنت بودند خواب مرد –که بهترين دوست خرس بود - را بر آشفتند .


پس خرس مهربان برای راحتی و آرامش خاطر او مشغول پراندن آنهاشد...


اما چون دید که یکیشان بسیار سماجت به روی زیبای مرد جنگلی میکند ، او را همانجا روی صورت جنگلی با تخته سنگی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزرگ به درک واصل کرد .


 اما قصه خاله خرسه و دوستيش هنوز ادامه دارد ...


بچه ها مواظب باشيد

+ نوشته شده در  87/06/23ساعت 2:0  توسط حمید  | 

من و اینهمه خزان زدگی. . .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نُه ماه است که سینه ام را صاف میکنم تا موعد درود بزرگ باز رسد

تا تو را با تمام قدرت در آغوش کشم ، به جوار قلبم ...

تا تو را نفس بکشم ، بو کشم ، احساس کنم  و دست بر تن نحیفت کشم و خویشم را در آعوشت آرام دهم و پناه گیرم میان سینه ات ...

از همان روز که رفتی چشم به راه ِ رفتنت دوختم پی ِ آمدنت ، چشم به راه تو دوختم ، به آسمان ...

این قصه وصل و هجران داستان تازه ای نیست برایم .

این سردی رفتنت ، این زمستان فراقت ، نقش تازه ای نیست روی مرگ احساسم .

و شیدایی آمدنت باران نُوی نیست بر شوره زار خشک سینه ام .

هر بار که می روی ، در دوریت کم کم و آهسته آهسته خشک می شوم ، گویی پیچک ِ عَشَقهء فراقت ، نهال وجودم را در خود میپیچد و سرطان نبودنت چنان دورم میکند از تو که جنازهء شعور شعرهایم را به دست خود غسل می دهم و قلمم به قحطی احساس می رسد و من هر روز بیشتر می پوسم در گورستان تهی از احساس ...

.

.

.

تا نوید ِخوش بوی تو را از خیسی ِ  تِق تِق ِ شیشهء پنجره ام میشنوم ...

تا کودک نو پایت ، بال به دوش ، خاک زمین را می بوسد ...

کودکانت پاکند ، چه زلالند آنها ، کودکانت بسیار ، چه بسیارترند از مرگم ، کودکانت شادند ، آزادند ، می غلطند ، می رقصند ، کودکانت چه بلند می خندند ...

کودکانت باران ، کودکانت رود ، کودکانت دریا...

من آمدنت را می فهمم ، من تو را میفهمم ، پیش از این آمدن خیس سپید ، پیش از این که مردم چتر را بگشایند ... من تو را میفهمم ، من آمدنت را می فهمم ...

فرش سرخ قدمت ، تن ِ عریان من ، من تنم عریان است روز میلاد تو در روی زمین ...

.

.

.

پاییز طلایی من خوش آمدی ...

تو را دوست دارم ...

با تو بزرگ می شوم ...

آنقدر بزرگ که باقی سال ، باید همین سه ماه را بر خویش تکرار کنم و شرح دهم و تفسیر کنم ، تا باور کنم که پاییز مرا در آغوش کشیده ...

من زادهء پاییزم ...واپسین روزهای پاییز ...


رمضانیه

 


سخت ترن قسمت تحصیلات تکمیلی، صبح ساعت هفت و نیم – که نصف ویندوزت بالا نیومده - از ته صندلی عقب تاکسی تو سربالایی سی و چند درجه ای پای کوه پیاده شدن هستش !

ای وای! ببخشید ! منظورم  جلوی دانشگاهمون هستش .

اینو یه سال ِ میخام بگم یادم میرود همش  هستش ... خوب همش یه سال یادم میره دیگه ، مگه چیه ؟!

هستش ...


بار خدا یا !

هرگز به عشق کورم مگردان ، بگذار با ریسمان عقل ،دستان عاشقی را در بند کشم و از پس دیوانگی هایم عاقلی کنم .

 

 

+ نوشته شده در  87/06/17ساعت 2:30  توسط حمید  | 

 

سفر ، حال و هوای سماع داشت،دیوانه وار ، فریادکشان، وجب به وجب ِ حرمین را می دویدم و همچون ققنوس آتش خورده ای از میان ستونها ی مسجد النبی می گذشتم و شراره هایم جز من کسی را نمی سوخت و هر ستون و هر نگاه لهیب آتشم را بلند تر می کرد . از مسجد به روضه ، از روضه به بقیع ، از بقیع به مرغزار ِ گنبد خَضراء ، از باب جبرئیل تا به باب فاطمه و از آنجا به محراب تَحَجُد و باز بالاتر و بالاتر و بالاتر...

گویی قلبم دست در دستان روح و تنم گره کرده بود و سیمرغ وار ، طوفان وار ، آشفته و پریشان میان روضه پرمی کشید و بو می کشید و قد می کشیدم . ذره ذرهء روضه را زندگی کردم . نفس نفس سینه ام عطر حرم گرفت و چشمانم دوختهء ضریح سبز رسول بود...

آه این پرندهء خسته بال، سیمرغ ِ سوختهء طوفان زده میان محراب ملکوتی ِ مطرب مهتاب روی ، دمی که جای گرفت ... سوخت ، سوخت ...سوخت...

زبان به کام نمی چرخد و قلم به دست ...

نمازی که میان محراب سیدالعالمین خوانده باشی ...

اما ای کاش جان همانجا گذارده بودم و سفر تمام نمی شد و این التماسهای هنوز ، روزها ادامه می داشت ...

مدینه صحرای آرامش بودو عشقبازی . سینه به سینهء مدینة الرسول دوخته بودم و با هر اذان همانجا خاک میشدم و با هر نماز آغاز می شدم ...

و دفتر سفر ورق خورد ...

و من هنوز احرام را واژه ای نمی یابم و تا ابد مناسک را ...

حج ، لحظه لحظه اش شعائر است . حج تمامش شعر است و آواز . حاجی که مُحرم شد گویی خُم را سرکشیده است...

دیگر تویی و شیدایی ِ خودت ، دیگر جز سپید نیستی و نمی بینی .

دیگر همه مثل هم اند ، نه! عین هم اند ! عِوَض هم اند ...نه تو ، نه او نه دیگری ...

حاجی که مست شد ، تو می مانی و عربده هایت ، تو می مانی و دیوانگی هایت ، شوریدگی هایت ، دیگر عالم دو رنگ دارد ؛ سپید و سیاه . با نقشی از رنگ طلا ، با ناودانی از جنس طلا...

جام را که سربکشی ، هیچ فرشته ای به گرَدت نمی رسد،زمان می ایستد و تو بجای عقربه های زمان می چرخی .

می چرخی و می چرخی و می چرخی ...

دیگر تو مانده ای و ساقی . به فکر ساغر باش ! چه مانده و دُرد شده ، کهنه و قدیمی ، ابراهیمی ، اسماعیلی ، هاجری ...

لبانت که زمزم را بوسید ، دیگر تمام شد !

دیگر تو گم شده ای ، از خودت ، از تنت ، از خویشتنت ...

زمزم را که نوشیدی بند بندِ کهنگی ِ تنت از هم می پاشد و تو نو می شوی ، تازهء تازه .

تو می شوی روح ...

دیگر پای نداری تا بمانی ، چشم نداری تا ببینی ، دست نداری تا بگیری ، سر نداری تا بدهی...

دیگر همه را داه ای و... از تو هیچ نمانده بجای ...

زمزم که در وجودت رخنه کرد ، سر به پای انداخته و پای به سر گرفته ، میان مروه و صفا ، شوریدگی و بی قراری و هروله و رقص و سماع را مزّه مزّه میکنی .

آه ... این سو ، آن سو ، این سو ، آن سو ...

کجایی تو ؟ تو کجایی ؟

دیگر همهء وجودت می شود تشنهء تشنهء تشنه...

دیگر لبانت عطش ِ دوست را می سوزند ، دیگر چشمانت  حلقهء گیسوی دوست را می جویند .

و تو می شوی و حیرانی . زمین و آسمان شده اند تو ... جز تو نیست میان مروه و صفا ، جز تو در نمی نوردد صفا را به مروه ...

دیگر سر داده ای و دل باخته ای ،بی سر و بی دل و بی جان و بی رمق ، هروله کنان و سوخته و گدازان هاجر را فریاد می زنی ...

آی ! بانوی ابراهیم  ، خاتون کعبه و حج ! کجایی که من ره ، گم کرده ام و نمی دانم که مقصد صفاست یا که مأمن مروه ؟

که خدا کجاست و زمزم چرا سکوت کرده ؟

آه ... هاجر ... هاجر ... هاجر ...

هاجر را می چشی و ضجه هایش را به تکبیر و تسبیح و تهلیل و تسلیم فریاد میزنی و هر سو پی گم شده ات می گردی ...

می شوی نیاز ، می شوی آواز ، می شوی نی ، می زنی مِی ، می شوی عود ، می شوی تار ، می زنی دف ، می زنی کف ...

می شوی دستان ، می شوی بیداد ، می شوی اوج ، می شوی فرود ...

...

به خود که بیایی تشنگی نفست را می گیرد و دست بر گلویت می گزارد و کسی درونت فریاد می زند  ؛ تشنه ام ... زمزم !

بی تاب و تشنه و بی رمق و بی جان ، زمزم را سر می کشی ، بی درنگ جان می گیری و رگهایت لبریز روح می شود و جان به  قلَیَان می آید و دیگر هیچ نمی فهمی ...

باز زمان خسته می شود و می ماند . گوشهایت کرَ می شوند و جز طپش های قلبت که می کوبد به سینه و می شکافد تن و می درد پرده نمی شنوی .گویی تو می روی و حاجیان همه مانده اند .

زمان . توقف کامل !

سکوت . مطلق !

فقط تویی و قلب دیوانه ات که بوی حجاز را شنیده و مجنون وار، شیدا و سرگشته و دیوانه و شوریده عصیان می کند .

و تو !  و تو هم می شوی سکوت ...

تمام مَسعی می شود سکوت ، می شود سکون ، گویی زمین از چرخش افتاده و تنها تویی و عربده و سکوت ...

که نوا می شوی ، که آوا می شوی. . .  

که درد می شوی ، هِجر می شوی ، که می شوی سوز ، می شوی آه ، می شوی التماس ، می شوی ضجه ، می شوی لابه ، می شوی اشک ، می شوی شعله ، می شوی مویه ، می شوی ناله ...

می شوی احساس ، می شوی شعر ، می شوی حافظ  ؛

دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب     *     بنال ! هان ! که ازین پرده کار ما به نواست

باز می جویی و نمی یابیش ... کجایی تو ؟  تو کجایی ؟   واله و شیدا و سودا زده به انتهای قلبت دستی مکشی ، همان عمق ِ قدیمی ِ کهنهء زنگار گرفته ،    که بر اندامت لرزه بیافتد ، که ناگهان صاعقه می شوی و یاد دوست می کنی و باز می شوی آه و فغان و مست و سرخوش ؛

سرم خوش است و به بانگ بلند می گویم     *     که من نسیم حیات از پیاله می جویم

می شوی ناله و می شوی گلایه ، اما باز یاد حرمت ِ عهدت می کنی و قصد وفایش ، که ؛

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم     *     سرزنش ها گر کند خار مُغیلان غم مخور

و تو دیگر زخم خورده ای و سوخته ای و نیستی جز خاکستر ، که باز به کعبه حواله ات می دهند پی دوست ...

جمال کعبه عذر رهروان خواهد    *     که جان زنده دلان سوخت در بیابانش

 و باز تو می شوی اهل سماع ِ نوای هو ، که ؛

مطرب چه پرده ساخت که در پردهء سماع     *     بر اهل وجد و حال ، در ِ های و هو ببست

 

و از ارکان و فوق و تحت و باب و حَجَر ندا سر می دهندت که ؛

در سماع آ ی و ز ِ سَر خرقه برانداز و برقص     *     ورنه با گوشه رو و خرقهء ما در سر گیر

و تو به نجوای نیایش بسملّه می گویی و زمزمه میشوی زیر لب روح که ؛

شاها فلک از بزم تو در رقص و سماع است     *     دست طرب از دامن این زمزمه مگسل

 

و دو رکعت رکوع که بگذاری و چهار سجده که روی در خاک کِشی ، اجازهء شهادتین می دهندت و بعد تو لایق سلام می شوی بر رسول که ضامن دفتر دوم سفر شده برایت ...


و من  اکنون . . .

کجاست هم نفسی تا به شرح عرضه دهم     *     که دل چه می کشد از روزگار هجرانش

 

+ نوشته شده در  87/06/09ساعت 12:0  توسط حمید  |