چند روز است كه زير آفتاب بهاري ِ مرداد گونه ، خود را رها كرده ام
و لبانم را با تشنگي هاجر و ذبيح ِ ابراهيم مانوس . . .
چه تشنگي شيرينيست و چه آفتاب عزيزي !
به بركت اين نذر سه روزه پاي درس صبر نشسته ام و جرعه جرعه از كربلا ، اميد مي نوشم .
مي توانم بفهمم چگونه مي توان تن ِ خسته و تشنه را سپر تير بلاي دوست كرد .
وقتي اميد به نگاه دوست داري و زانو به زانوي معشوق داده اي ،
وقتي در ني نوا ميان خيمه هاي عورت و شمشير ِ عدو
تنها تو حجاب مي شوي و تو را كه از ميان بردارند ، حرمت خيمه ها به آتش كشيده مي شود .
آنگاه مي تواني از آفتاب داغ ِ ماسه هاي سوزنده ،
لبريز آب حيات شوي و تن را فراموش كني و لب ِ روح به لب جانان نهي
و مُشك مُشك سيراب صبر شوي .
تو كه به اميد وصال ِ روح به مهلكهء تن شتابان مي تازي و علي اكبر و علي اصغر را
پيشكش ِ حضرتش مي كني ، تو وارث ابراهيمي
و فرزندانت وارثان اسماعيل و خواهرت زينب وارث هاجر . . .
زينب ِ تو ، زينت ِ روي پدر توست ، و آبرودار خاندانت و گلوي دريدهء اصغرت
نشانهء اميد تو و ايمانت به وصل . . .
خدايا نمي دانم چگونه حال خويش پيش روي آستان ِ نزديكت ترانه كنم ،
جاييكه تو هر چه هست را مي داني و هر چه نيست را ...
سختي كار در همين است .
اعتراف براي تو لذت بخش ترين فصل زندگيست .
از واژه هاي مناجاتنامه خواجه عبدالله برايت بخوانم يا از صحيفهء مباركهء سجاديه
يا از دفتر بي پايان كميل .
بار الها دوست دارم كلمه شوم و با سكوت بگويم .
دوست دارم قطعه قطعه نامه شوم ، بند بند جمله شوم ،
نقطه نقطه بايستم و گام به گام از سر سطر ِ زندگي نوشته شوم .
اي رب من ! پرورندهء من و پروردگار من با من همچون كتاب باش اين ،
مقدس ترين واژهء هستي ، با من از جنس قلم باش ، من كاغذم ...!
هزاران نقطه و سطر و صفحه و جلد ِ ياوه و بيهوده ام .
بيا و مرا شرحه شرحه ساز و از نو ، از اساس ،
سفيد و پاكم كن ، مرا از نو بنويس ويرايشم كن ...
مرا ساده بنويس ، ساده مانند سپيد ، و ابرهاي بهار ...
مرا چنان بنويس كه باران باشم و ببارم ... نه اينكه از باران بگويم !
همه چيز را نمي توان نوشت . مرا بسوز و بساز .
*****************************************
دوست مي توانم بفهمم !
به همين سادگي نمي توان پاي به آستان تو رساند
و به اين ارزاني نصيب كسي نمي شود مصافحه با سنگ سياه بهشت ِ تو ، با حجرالاسود تو .
چقدر سنگين است و جانكاه ، نگاه هايي كه تو را برگزيده بدانند
و به دعوتت رشك ِ شوق ببرند . اين چه بار سنگيني بود كه بر شانه هاي خسته ام نهادي دوست ؟
اين چه آزمايشي بود كه مرا ميان ِ بوته ات به شعله كشيدي ؟
به كدام ثواب، خود را ميان خيل ميهمانانت تصور كنم ؟
حال جز تو ، تنها خويشم كه مي دانم اين دعوت ، دعوتِ عبرت بود ، نه بزم ميگساري ...
كاش برهنهء صحراي حجاز بشوم تا بسوزيم و هر چه از خَبث و زشتي انيس فلبم گشته ، به شعله هاي عشقت صيقل دهي و صوفي ام كني و صافي ام سازي ...
*****************************************
گاهي دوست دارم اتاقم را تاريك كنم و روبروي ديوار خنكش بايستم و تا نزديكترين فاصله پيش بروم و مانند پسر بچهء كوچكي كه از همه قهر كرده با ديوار حرف بزنم و هاي هاي اشك بريزم .
گاهي دوست دارم برگردم به خانهء كودكيهايم و در ايوان چوبي ماماني مُشتي نخودبرشته از او بگيرم و پشت سيني گرد سفيدش ، نخودبرشته هارا سرازير كنم و نخود ركورد دار را حوالهء دندانهاي شيري ِ تيزم سازم .
گاهي دوست دارم مانند تابستان سالهاي راهنمايي و دبيرستان ، هر زور ِ تابستان ، قبل از سپيده دم غرق خزر شوم و طلوع را درون آبي آرام خزر ، خودم جشن بگيرم .
اما اينروزها بيشتر حال و هواي آن پسر بچهء كوچك قهر كردهء بغض كرده را دارم كه هيچ ديوار ِ خنك و هيچ اتاق خلوتي پيدا نميكند ...
*********************************
مرا عمريست به دنبال خود كشاندي
سرانجامم به خاكستر نشاندي
*********************************
در هیاهوی این روزها که به مثابهء رودهای طوفان زده سر به طغیان برداشته اند و می روند و می برند ، از تو دورم اما تو همینجا کنار بغضهای نشکفته ام نشسته ای و تشنهء طراوت اشک منی تا در من بشکُفی و طعم بهار را در روحم جاری سازی .
همپای این باران بهاری می بارم تا تشنگی روحم سیراب حضور تو ،نام تو گردد .
چشمانم را می بندم و تمام حجم سینه ام را تا انتهای ریه هایم ،
تا مرز نایژه ها و رود های جاری ِ سرخ ِ خونم لبریز از هوای باران خوردهء زمین تو می کنم و بوی خاک نمناک ساحل را با مغز روحم ، با قلبم به خاطز می سپارم .
تمام روز میان کاغذهای A4 سفید غوطه می خورم و دستانم را در سیاهی های جوهر ِ خطوط نیازم فرو می برم ، اما نمی دانم مرا به چه بهانه ای خوانده ای ، مرا به کدام اشاره و تنبیه ، مرا به اجابت ِ کدام آهم ، کدام سجده ام . . .
می دانم ، می دانم ، خوب می دانم که دعوت از سوی توست و مرا گریزی نیست از لبیک .
چگونه می تواند بندهء فقیر ِ سراپا نیاز ِ غوطه ور در معصیت ، سرگردان ِ بیچاره ،
به انتهای امید رسیدهء سر بر خاک گذاشته و روی در خاک کشیده ،
دعوت تو را به لحظه های حضورت ، به لطافت نگاهت ،
به آغوش مشتاقت ، به نوازش مغفرتت و به هِبهء عفوت ،
پاسخی غیر از حیرت و آشفتگی ِ اشتیاق در ناباوری محض دهد ؟
و اینک ببین حال مرا که چگونه بی تابم و گویی تنم روی گدازه های جاری زمین افتاده و روحم در ستیز وداع ِ تن دست و پنجه نرم می کند .
اینک مرا بنگر که چگونه سر از پا فراموش کرده مبهوت این تقدیرم و تسلیم آنچه تو مُقدَر کرده ای .
هر شب به زمزمه های شبانه ام از گذشته دستی می کشم و غباری از روی خاموششان بر میگیرم و نعرهء شان می سازم در سکوتی ساکت و در خلوتی جَلوَت از تو و تاریکي .
هر چه واژه در قلبم هست را ضمیمهء نام تو میکنم و
هم پرواز مرغ حق می شوم و لب برلب ِ هق هق هایش می گذارم و مست و لولی ِ کار تو می شوم .
دستانم خالی تر از همیشه و باغ آرزوهایم سرسبز تر از هر بهار است ،
نمی دانم با این دستان تهی ، با بازوان خستهء نافرمانی ،
چگونه دست در دامان تو کشم ، چگونه پای در آستان تو گذارم ،
با چه امیدی خود را مقابل تو رسانم ، آنگاه که چهره ام زرد و زبانم کوتاه ِ عصیان است ؟
چگونه و با چه واژه ای لب بگشایم و پیش رویت بایستم و کمر راست کنم و با تو چهره به چهره ،
درد بگشایم و فریاد ِ العفو سر دهم و ضجهء غفلت زنم و بگویم و بنالم و ببارم و بسوزم ؟
***************************************
هيچ چيزي كُشنده تر از اينكه ؛
اشتباهي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزرگ مرتكب بشي و بعد با مهرباني تمام
با بزرگواري اي بزرگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتر تر اشتباه تو بهت لبخند بزنن
و حتي سعي كنن هر طوري شده ،گناه اشتباه تو رو گردن بگيرن ...
نيست .
من اشتباه كردم و عذر ميخوام . ميدونم كه بخشيده شدم . مم نو ن .
**************************************
* دردهاي مدام دوباره متولد شده و با اولين كلام نوا به روز شده .
* پرندهء سن اينروزا بيشتر از هميشه ذهنم رو به خودش مشغول كرده .
* دو هفته به صورت وحشتناكي درگير بودم ، واقعا وحشتناك !!!
اما امروز به خودم اومدم .
* پدر مثل آدمهايي كه قصد سفر دارن رفتار ميكنه !!!
ديگه حرفي ندارم . .. ... .... ..... ......
واژه
برای من واژه بیاورید
لبریز معنایم
اما از واژه تهی
به جان دوستت قسم بار سنگینی به دوش ثانیه هایم گذاشته ای
دوست ! از من چه می خواهی آخر ؟
بار گذشته بزم من و تو همه اش شعف بود و شادی .
دوست اینبار از همان لحظه ء نخست تو را به نام " آه " َت لبیک گفته ام .
واژه بیاورید . . . برای من واژه بیاورید ...
همسفر شدید ، مرا میان برهوت واژگان رها نکنید .
التماستان میکنم ، التماستان میکنم ...
حرفهایم نمی تراوند ، میان خاک ِسِرشتم ، ریشه شده اند ،
ذره ذره حرف شده ام ، اما . . .
کلام بیاورید ...
آه . . . آه . . . آه . . .
دوست ، میشنوی مخصوص ترین نامت را میخوانم
آنچه برای وا ماندگان برگزیده ای ...
دوست ... آه ... آه ... آه .. آه ...
توشه ام سهمگین شده است ...
پاهایم تاولِ آفتاب عمودِ تابستان حجاز را مشق کرده اند
و استخوانهایم هنوز ...
ميان تولد و مرگ ِ هر لحظه ده ها سوال و پرسش مي رويد ، هزاران ترديد و شايد... !
كنار هر تپشي ، قلب مي ايستد و به موازات هر نگاه ، چشم از ديدن باز مي ايستد .
پيش از هر قدم ، يك توقف كامل وجود را در بر مي گيرد ،
و سايه به سايه ، مرگ ، زندگي را تعقيب مي كند .
شب است ، سرد است ، ابريست آسمان ...
و انتظار ، تنها معناي بودن شده است . گويا زمان ، گذر را تاب نمي آورد .
همه در انتظار متولد مي شوند ، بزرگ مي شوند ...
كه يا صبح ِ يقين سر رسد و همه جا لبريز نور آفتابش گردد ...و هر چه شك ِ شبانه است آفتاب بسوزدش.
يا باران ببارد ،تمام ترديد ها را بشويد ، و تنها يك پاسخ به تمام پرسشها و ترديد ها داده شود ...
و توحيدبا دستان ابراهيم در جان خستهء مشرك جاري شود ...
- دل چه مشركانه ، هر چيز را طلب مي كند ! -

آنگاه ، قلب از تپيدن لذت برد و ميان وقفه هايش نواي ملكوتي هزاران لبيك جاري شود .
باران ِ زمزم ، بر تن باريدن بگيرد و رگ تشنهء ايمان سيراب زمزم ِ يقين گردد .
لابلاي هر گام پيچك سعي برويد و تن ِ مروه را صفا دهد ...
و زندگي معناي هميشگي بگيرد ، مرگ بشود همسنگ ِ زندگي ، جريان ، سَيَلان ، گذر ، عبور ، وصول ،وصال ...
و هر چه غير " اوست " از جان ، دستش كوتاه گردد و تقصير ، از جان و دل ، به تمام معنا تجلي كند و حاجي از احرام به در آيد .

________________________________________
يك راز براي اينكه بشود راز ، بايد به كسي گفته شود . وگرنه ابهاميست روشن و دردآلود ، يا شادماني ايست غبار آلود در انحصار مالكيت يك نفر .
بزرگي ِ راز تنها زماني آشكار مي شود كه به اميني ، همدلي ، درد آشنايي و شنوايي جان شده ، گفته شود ، كه كسي آنرا درك كند ، با دردش بپيچد ، با شاديش خنده سردهد . . .
يك راز براي اينكه راز بشود ، بايد گفته شود ! حتي دو راز ، هم نيز ... !!!
و زمان شكر گزاري همراه با بازشدن صندوقچهء قديمي واژگان ، از ميان لبان درد چشيده ،
كه شب ها، روز ها و ماه ها در بند سكوت بودن را چشيده اند ، از سر شاخسار عقربهء لحظه ها بر سجاده مي چكد ...
چنانكه محمد رازداري داشت و علي هم پياله اش ...
و علي فاطمه را ، فاطمه مزار حمزه را ، مريم عيسي را ، عيسي حواريش را ...
حسن حسين را ، حسين عباس را ،صادق زراره را ، رضا اباصلت را ...
و ...
اما تو راز با كه مي گويي ؟ و كه تاب دردهاي تو را دارد ؟ شان كه آنقدر والاست كه راز دار تو باشد ؟
اي بيابان گرد و جاري در هر مدينه و ساري در تمام كائنات ...
.jpg)
تو مُهر راز خويش با كه ميشكني ، آنگاه كه ميان باب و حجر ، آنگاه كه به مُقام اخص ِ خويش ، در حطيم استاده اي ؟
![]()
اي حاجي هميشه مُحرم ِ حريم ِ حرم ِ دوست ... !
__________________________________________
آرام آرام كوله بارم را مي بندم ، بايد بسيار محتاط باشم ، آرام باشم و دقيق .
مبادا تن ِ نحيف التماسهاي دعا در شتاب كوله بارم صدمه ببينند ، يا مبادا كه دستي رو به آسمان ، امانتي منتظر ، نامه اي سرگشاده و پاكتي مُهر شده ،از توشه ام بر جاي بماند !
اينبار ره توشه ام را تو مي بندي ، و چه سنگين خواهد شد و خواهد شد سنگين !
ده ها نگاه منتظر ، ده ها و ده ها و ده ها دست رو به آسمان و روي ِ رو به قبله ...
پاهايم از هم اكنون مي لرزند ، زانوانم ازين سفر دور به استقبال دردي سخت شيرين رفته اند و طعمش را هر لحظه مزمزه مي كنند .
نمي دانم !
برادر ! هنوز تا ميقات راه زياديست ، چگونه با اين زانوان دردناك به پاي نخلهاي سرسبز شجره خواهم رسيد ؟
نمي دانم !
تاب اينهمه بار سنگين ِ تو شه ام را به دوش خواهم توانست آورد ؟
لبان زانوانم را هر شب از نخ ِ صبر ، سوزن مي زنم ،
دهان ساقهايم را هر شب شال پيچ و پتو پيچ مي كنم و از هر چه كه باشد مانعي براي ناله كردنش
مي سازم .
مبادا شب هنگام كه من بي خبر و در خواب ِ بيدار ِ خويشم، ناله سر داده و رسوايي ِ درد به بار آورند ...
نمي دانم !
شايد تن ِ منجمد ِ استخوان هايم ، خيال ِ همدردي در مغزشان مي پرورند !
كاش استخوانهايم اينقدر با شعور بودند !
كاش . . . !