تقریبا ساعت ده صبح بود که رسیدیم انقلاب.
در به در، پی ِ کتابی بودم برای کسی، چیزی که خواندنش آدم را از زمین بکند و واژه هایش جادوی خلسه را به آدمی هدیه دهد . و یافتمش سر انجام ...
با خریدهای خرد و ریز ِ فراوانِ دوستان ، کا ر به حدود ساعت دو بعد از ظهر کشید ...
کاملا خسته بودم . بی خوابی شبهای گذشته و آفتاب تند، چشمان ِ حساس به نورم را سخت خشکانده بود ...
سنگینی ِ نیمی از وزنم را آبهای معدنی به عهدهء خود داشتند ... و نیمی دیگر را دستهای خسته ای که در یکی کیفی که داخلش هر چیزی پیدا میشود
( از ابزار تکنولوژی ... تا ... "مناجات خمس عشر " )
و در دیگری نایلکس بزرگی که لبریز بود از" گِل " ، نمی دانم چرا بیشتر مردم ، خاک و گِل را بی ارزش میدانند ؟ !
قرار است با این گِلها خوش نوا ترین تار زندگیم را برای بهترین بهترین نوازندهء تار زندگی بسازم.
سرانجام دخمه ای برای خوردن و نوشیدن و دمی آساییدن به تصویب گروه کاملا هماهنگ ما رسید .
و بعد ...
زنگها برای که به صدا در می آیند ؟
- آقای ساسانی
= بله ، سلام ، بفرمایین .
- سلام ، لطفا فردا مراجعه کنین به ...
= من ؟؟؟ شوخی می کنین ؟؟؟ آخه اسم من حتی ... !!!
- دانشکدهء علوم انسانی ، طبقهء دوم جنوبی ، واحد فوق برنامه ...
= حتما ، حتما ...
گفتید کجا ؟
- واحد فوق برنامه ، طبقهء دوم جنوبی ِ دانشکدهء علوم انسانی
= بله ، بله ، مم نو ن ، بله ، حتما ، خدا نگهدار . خدا نگهدار ... خدا
الو ! امیر! بهم زنگ زدند ....
مادر ! ... پدر ...! سیما جانم ...! حامد جانم ...!
نوا ! سیامک ! علی! ندا! باران!
دعا کنید ...
ساعت نه صبح ِ فردا - دانشکدهء علوم انسانی- طبقهء دوم جنوبی - واحد فوق برنامه
= سلا م ، ساسانی هستم .
- بله ، سلام ، لطفا بفرمایید .
ساعت نمی گذرد ... ساعت ایستاده است ، مانند قلبم .
اما نه ، قلبم سرعتی باور نکردنی دارد ، گویی مسابقات رالی صحرا بین تپش هایش آغازیده ،
احساس میکنم به انتهای گلویم رسیده اند و دارند از دهانم خارج می شوند ...
- اینجا رو امضا کنین .
= اما شمارهء شناسنامهء من این نیستا !
- ایرادی نداره ، مشکلی نیست . حتما موقع ثبت نام اشتباه شده .
(یه روز شرکت امیر بودم ، کارت شناسایی هامو گرفت و واسه خاطر دل خودش ثبت نامم کرد و گفت : به دلم افتاده که ...)
- شماره تلفن درسته ؟
= البته ، البته ، درست ترین شماره تلفن دنیا الان همینه که روبروی چشای منه.
- این دفترچه ، این فرمها ، این لیست مدارک لازم ، ... حد اکثر تا ۳۱/۱ فرصت تکمیل دارید .
= یعنی الان دیگه حتمیه ؟
( آنقدر این سوال را پی در پی تکرار میکردم که پرسیدند :)
- منصرف شدید ؟
= در جواب ؛ چشمهایم چنان غریدنی گرفتند که صدای قهقه ءتمام کارکنان اتاق بلند شد ...
_ فراموش نکنید ! ۳۱/۱
چشمانم حقیقتا غریدند ، مانند ابرهای بهار که میغرند
و بعد می باند و می بارند و می بارند و می بارند ...
چقدر خوب است که چیزی به نام عینک آفتابی وجود دارد ! از من می شنوید حتما در روز های آفتابی استفاده کنید . حتی اگر هوا ابری هم بود استفاده کنید ، کافیست هوای دلتان آفتابی باشد ،
یا حتی در روزهای بارانی هم ، که چه بهتر ! روزهایی که چشمهاتان بارانیست
و هیچ کس محرم نیست تا این بلورهای نورانی را درک کند ...
خانه ، ساعت دو بعد از ظهر همان روز
نرسیده و رسیده وضویی تازه میکنم و تازه می شوم در طراوتش .
دفتر چه را از میان انبوه وسایل کیفم بیرون میکشم ، حال ِ بی مثالی دارم ،
اما شبیه آسمان ِ صاف ِ آبی تابستان است .
اولین صفحه ، اولین پاراگراف ، اولین جمله :
اگر رفتی ، شک نکن .
شاید وقت برای شک کردن زیاد باشد . این سفر ، سفر یقین است ، یقین داشته باش که خداوند تو را برگزیده است به میهمانیش .
یقین کن که " لبیک " اول از جانب او به سوی تو آمده است .
با یقین دعوتش را لبیک گو تا باز او پاسخت گوید .
میریم سر کلاس درس : ادبیات عرب ؛
چه درس سختیست ، آماده اید ؟
اسم فعل از نظر ادبی ، زیر مجموعهء اسم است ، اما معنای فعلی دارد و بیانگر زمان و انجام فعل است .مانند :
آمینَ ( اجابت کن )----------آمین یا ارحم الرحمین
حی ِ ( بشتاب ) ----------حی علی الصلاه
.
.
.
مانند لبیک ( من تورا پاسخ می گویم ، تو را که مرا میخونی ، پاسخ میگویم ، و دعوتت را می پذیرم ، روی به سوی تو دارم و بسوی تو می آیم ، تویی که مرا خوانده ای ...)
لبیک الهم لبیک ، لبیک لا شریک لک ، لبیک
نیاز به توضیح نیست ، نیاز به اندیشه نیست ، نیاز به بحث و فلسفه بافی نیست ، و هم به گزافه گویی .
آغاز احرام با لبیک است ، و این یعنی ، تو دعوت شده ای ، تو خوانده شده ای ، یعنی بیا و با من سخن بگوی ، یعنی بیا و با من بازی آرزوهایت را شریک شو ، بیا و آرزوهایت را به من بگو ، به خود من ، به من که خدای تو ام .
دو هفته نیست که با امیر از حسرتهای عمیق ِ عمیق ِ عمیق ِ این سفر حرف زده ام ؛
که دوست دارم با تو همگام ، که همدل شوم ، می خواهم قدم به قدم این سفر را برایم تحلیل کنی ، دوست دارم یک بار با تو ، با هم ، با همه به این سفر برویم ، با هم و با همه ...
و امیر دیروز از خوابی برایم گفت که ...
امیر که اشکهای پاکش همیشه همچون لبخندهای بی دریغش جاریست ،
همانجا پشت تلفن خیس ِ خیس ِ خیس شد .
همان شب مادر خوابی دیده بود ... که امیر با آب سرد غسل میکند ،
و این تعبیرش حج است ، عمره است ...
اما هنوز نمی توانم باور کنم ، امیر غسل میکند و من عازم می شوم ...
نمی دانم ! شاید حقیقتا شمسی یکبار دیگر روی زمین جاری شده است ، اما اینبار برای به آتش کشیدن و گداختن من ...
من مدیونم به شما ...
برای شب زنده داری باران ، برای کسی که هرگز ندیده اش . چقدر غصه دار شدم برای اضطراب خواب بدرقه ات .
برای دعاهای خالصانه ندا ، برای تلاشی که برای عزیمت من کرده .
به سوگند ها و آمین های پرندهء سن .
به طلب ها و خواهش های سرشار از ایمان تفنگدارها ، به انرژی ای که همیشه از ایشان می گیرم ، به لذتهایی که به من چشانیده اند ، به نفسهایی که میکشند ، به بودنشان ، که هستند .
به نوا برای روزه هایی که همیشه برای حل مشکلات تفنگداران میگیرد ... و متوسل میشود ...
می بینی پرندهء سن ؟ !
دیگر حالا من هم پر دارم ، یک پر واقعی ، یک پر ِ واقعی ِ بزرگِ بزرگ ِ بزرگ .
که نه یک پر ، من هزاران بال دارم ، من مرغ شده ام ، من نه یک مرغ ، که سیمرغ شده ام ...
و حضور شما همگی مرا " سی " کرده است . که به تنهایی ، تنها ، من هستم ، که هیچ نیستم .
________________________________________
نگویید طولانیست ... من هنوز اصلا هیچ ننوشته ام از حال و از هوایی که در سر دارم ...
________________________________________
- ای پیک پی خجسته که داری نشان دوست
با ما مگو بجز سخن دلنشان دوست
- حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بود
یا از دهان آنکه شنید از دهان دوست
- ای یار آشنا عَلَم کاروان کجاست
تا سر نهیم بر قدم ساربان دوست
- دردا و حسرتا که عنانم ز دست رفت
دستم نمی رسد که بگیرم عنان دوست
- رنجور عشق دوست چنانم که هر که دید
رحمت کند مگر دل نا مهربان دوست
- گر دوست بنده را بکشد یا بپرورد
تسلیم ازآن بنده و فرمان ازآن دوست
- بی حسرت از جهان نرود هیچکس به در
الا شهید عشق به تیر از کمان دوست
- بعد از تو هیچ در دل سعدی گذر نکرد
وآن کیست در جهان که بگیرد مکان دوست
________________________________________
آی. . . !
سلامم را تو پاسخ گوی ،در بگشای .
منم ،من ، میهمان هر شبت لولی وش مغموم .
منم ، من ، سنگ تیپا خوردهء رنجور .
منم ، من دشنام پست آفرینش، نغمهء نا جور .
نه از رومم نه از زنگم ، همان بی رنگ ِ بی رنگم .
بیا بگشای در بگشای، دلتنگم .
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد...
آسمان شب چه بی پایان است ، چشمانم را گیج می کند اینهمه تاریکی ،
تار می شود دیدگانم ، مژگانم زخمه زخمه نوای درد سر می دهند .
این شبها ، تن ِ مُرده ام با دردهای شما شب زنده داری میکند .
زنده میشود هر شب با دردهای شما ، بیدار میشود ، از خواب بر می خیزد ،
این شبها خوابم عین بیداریست و بیداریم همچون خوابیست پریشان ...
لحظه هایم عزیزتر از همیشه اند ، معنای خوشی دارد ساعت دیواری ،
واژه های ذهنم همه یک معنا دارند ، همه اش درد است و نیاز .
این روز ها منتظر غروبم تا زود تر شب با سکوت و غربتش سلام کند و دعوتم کند سوی تو .
به خواب ِ بیدار ِ شبانگاهی ، با اشکهای خشکیده ام تیمم میکنم
و با دردهایم دو رکعت طلب نوش جان ...
لبریز ِ عزیزترین لحظه های دردمندی شده ام ،
اما هنوز به اندازهء تو ظریف نشده ام که رو در رو تمام واژه ها را ترانه کنم ،
تا با تار شب و زخمه های مژگانم ، چشمانم خیس شود .
به بی مجالی ِ درد رسیده ام . چقدر عزیز است ...، عزیز چون نام پاکت .
از میان همهء گلواژه های حضورت ، همان ترکیب سادهء تک هجائی را می خواهم .
بگذار تو را به عمیق ترین و لطیف ترین نامت بخوانم ،
همان نام که مونس " مُنکَسِرَة ٌ قُلوبُهم " * است .
همان ساده ترین ترکیب هستی ، همان بلند ترین فریاد دم ِ آخر در نهایتِ بی صدایی .
می خواهم اسم اعظم تو را که عظمتش در سادگیش دلنوازی میکند ، سر دهم .
می خواهم " آه " بکشم . . .
نام تو ، آه شده است برایم در این شبهای تازه . نفس به نفس ِ مرغ حق ، آه آه می کنم ،
پا به پای باد سراغت را از هر گوشه ای میگیرم .
و سر آخر همینجا کنار جا نمازم ، میان واژه های " أَمَّن یُجیبُ ...؟ " ** پیدایت می کنم ،
لابلای نامهای شفا بخشت ، نامهای صبوری بخشت ...
این روزها که یکسره دوخته شده به شبهایم ، و شبهایم که به طلوع نمی رسند ،
تمام حجم سینه ام لبریز از پُکهای عمیقیست که به نامهای تو می زنم .
غذای اندکی که هنوز از جان دریغ نکرده ام همراه خودم هضم میشود
و جذب می شوم در جذبه های تو .
از باد گفتم ...؛
همه دستنوشته هایم را یا باد می برد ، یا باران خیس میکند یا ته ماندهء دستانم می سوزد شان.
همه جا هستم ،
همه جا جاری شده ام ،
قسمت شده ام میان دردهایم ،
کاش هایم ،
آرزوهایم ...
ساده شده ام ، برای قسمت شده میان شما .
تقسیم سختیست ، به اعشار رسیده ام ؛
یک شده ام در انتهای صف ِ چندین صفر و یک ممیز ...
* اشاره به حدیث قدسی : من نزد آنانی هستم که شکسته است قلبهاشان.
** آیا کسی "وا مانده" را هنگامی که دعا میکند ، اجابت می کند؟ و عقده از پریشانی اش می گشاید ؟
________________________________________________
ای درد تو ام درمان در بستر ناکامی
و ای یاد توام مونس در گوشهء تنهائی
در دایرهء قسمت ما نقطهء تسلیمیم
لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمائی
"حافظ"
______________________________________________
و عشق بهایی دارد به عظمت ایثار ، به بزرگی بخشش ،
و عشق یک معنا بیشتر ندارد ؛ دَهِش... از جان ، از تن ، از هستی .
و چه چراغهای قرمز ِ طولانی ِ خیسی داشت آنشب خیابان های تهران ...
_____________________________________________
خوب می دونم قلمم شیرین نیست ؛
اینسان دا نجابتله اونین اصلی گرکدیر
آیران نقدر گالسادا گایماق توتا بیلمز
دائم آنا دان گلمه شیرین اولمالی دیر دیل
گر اولسا آجی هچکس اونا قند آتا بیلمز
"باکر" ، شاعر آذربایجانی .
باران می بارد ، دل را چون خویش تَر می کند.
می شوید و می برد با خود آشفتگی را.
باران که می بارد شکوفه ها تسلیم طراوتش می شوند، زمین رام ِ نمناکیش ...
باران که می زند تو را با خود از آسمان می آورد، ودستانت را که نوازشم میکند .
پیشانیم در آغوش نمناک ِ باران ، تو را در آغوش می کشد ...
دستانم را می فشارم تا تو را میان پنجه هایم نگاه دارم آنگاه که باران میهمان زمین است ...
کودکی با تو از آسمان می آید گاه ِ باران ؛
کوچهء خاکی پشت گمرک ،
توپهای چرمی چهل تکه
(که همیشه اولین چیزی بود که از کارتن های هدیه های پُستی عمو فوتبالی از شیراز در می آمد ) ،
کتانیهای تمام پارچه ای سوراخ با بندهای دراز دور مُچ پا ،
خاکهای روی دست و پا ، زانوان آغشته به خون و خاک ِ کوچه ،
آرنجهای دریده شده به دیوار های بلوکی آقای جوانی ،
تیغ های تیز ِ شاخه های انار مسعود آقا...
شیشه ء اتاق خواب اکرم خانم همسر آقای جوانی
( که بزرگتر که شدم مادر گفت تمام تن ِ مهربانش در آشفتگی انفجاز زودپز آبگوشتهای لذیذش گداخت و همین درد...).
خدایشان بیامرزد هر دو را ...
باران که می بارد بوی خاک مرا به همان کوچهء پشت گمرک می برد ،
چرخهای رنگارنگ و بزرگ و کوچکی که همچون قطاری
به دارازی ده ها متر بارها و بارها و بارها دور محله با فریاد و هیاهوی سرشار از رضایت و لذت بازی ،
میچرخیدند و به هوای یک بستنی کیمی در یک عصر داغ تابستان
از تپه بزرگ خاکی جلوی نانوایی که برای ساختن دومین خانهء دوطبقه محله مهیا شده بود
– و چه اینکه هنوز اولین خانهء دو طبقه محله ما تمام نشده است تا هنوز،خدایش ا بیامرزد بیوگ آقا را-
بالا میرفتندو هر زمین خوردنی کوچه را از خنده های بی شیله پیلهء کودکانه های کودکان محله میلرزاند ...
وچه پیروزی بزرگی بود شراکت من و برادرم
در این مبارزه ء شوالیه های چرخ سوار برای بدست آوردن دختر یخی پادشاه بستنی آن زمان که به برکت وجود دوچرخه دنده ای سبز خواهرم نصیب ما شد .
و من چه سالهای صبوری ِ خوشی داشتم تا حامد و سیما بزرگتر شوند
تا دوچرخه ها و هواپیما و مُهره های خانه سازی لاکی
و ماشین پیچی و دانه های زرد تسبیح و خودکارهای رنگی
و آدم هواپیمای نارنجی و کوبلن ها
وماشین "شورلت کوروت" ِ عقب کش جلورو و ....
و ده ها اسباب بازی و عروسک دیگر به ملکیت من درآید .
که به قول خودمان به من به ارث برسد ...
و چه جنگی درمی گرفت بعد از این واژهء " ارث" که شما پس کی می میرید؟
این همیشه در من هست که باران مرا به همان کوچه می برد ،
که همیشه مرا یاد فوتبال می اندازد و جالب اینکه حتی تا هنوز ازین پدیده ء قرن هیچ نمیدانم و اشتیاق زیادی هم به دیدن حتی مهمترین مسابقاتش ندارم !!!
چه صحنه سازی های حرفه ایی برای خود برای قاب گرفتن لحظه های کودکی می کردیم .
اولین دوربین عکاسی محله ازآن بهزاد و بهنام شد،
دو برادر آهنگر که از همان کودکی کار می کردندو بر خلاف وضع مالی بسیار مناسب پدر نه هرگز پولی در جیب داشتند و نه شبی آرام از جدالهای خانگی پدر ِ نابکار و مادر مهربانشان ...
سالهای اوج احمد رضا عابدزاده بودو همگی عشق اورا داشتیم
و عاشق شیرجه رفتن در خاک و خُل ِ محله و ثبت عکسهای قهرمانانه ازین شیرجه ها ...
و چه زخمهایی خوردیم از این غلطیدن در خاک و هرگز جایش از بدنمان نرفت ...
افسوس که هرگز هیچکدام ازین عکسها قاب نشد ،
افسوس که همان اولین دوربین عکاسی ، آخرین هم شد .
افسوس که پدر بهنام و بهزاد ...
آه ... بارانهای بهار ببارید و بوی کودکیم را زنده کنید که سخت دلتنگ آن گذشتهء عزیز از یاد رفته ام .

دوست دارم بیایید و ببینید اینجا ، بهار ، وقتی باران می بارد ، چگونه میشود !!!
ببینید کی می بارد ؟ چقدر می بارد ؟ دانه هایش چه اندازه اند ؟
و چند روز را به شب می دوزند و چند شب را صبح می کنند ؟
************************************
شرافت تنهایی ، وقتی گامهای کسی که با او سفر می کنی ، با تو همسو نیست ، بسیار بزرگتر از سختی آن است .
***********************************
عالم چو حبابیست ، ولیکن چه حباب !
نی بر سر آب ، بلکه بر روی سراب .
آن نیز سرابی که ببینند به خواب .
آنهم که چه خواب ! خواب مستان خراب .
"مولانا "
درون ما همیشه چیزی هست که چون گوهری ، میان صدفی جوان کِز کرده و دل به دریا زدن برایش سخت هولناک است .
و فصل صید که بیاید ، ماهیگیر که تور بر دوش بگذارد ، آستینها را که بالا زند ، دریا را که نشانه رود ، دستان پینه بسته اش قلب صدف را نوازش که بکند ، صدف که لب بگشاید ،
مروارید ، خواب ِ نگران را بدرودی همیشگی سر می دهد .
ماهیگیر که مروارید را صید کند ، شادمانی را به خانه اش می برد .
و صدف جوان ؛ شادمانه تر از تولد نوزادش ، آرام می گیرد ، دردهایش تمام می شود .
فصل زایش که برسد ، گوهری دیگر شکل می گیرد ، جان می یابد ، و تا همیشه خانه ی ماهیگیر شریک شادمانی ماهیگیر و صدف می شود.
آه ... !
تور را بردارم . آستین را بالا بزنم .ساحل کم عمق خلیج ، زیر مرجانهای سپید ، صدفی منتظر است .
فصل صید آمده است ...
**************************************************
رقص ناشیانه کنار گَنگ تَر ِ کفشهای دوست .
ای بادهای پریشان ، ای کولی های کوچ به دوش ِ همیشه در سفر . بی پا ، بی دست ، بی سر .
ای همیشه سرگردان در وادی زمین ، ای منزلگاهتان آسمان ، ابر .
ای بادهای بی گریز از گذر ، غریب ِ آسودگی . ای گریزان از مرداب شدن ، مردن ...
ای تمام ، روح ، جان ... ای بی کالبَد ، بی جسم ، زنده و جاری ...
بر من بتازید ، بی ترحم ، بی مهربانی .
ازین حصار تنگ ، زین دیوار ، از این سترگ ِ بی لطافت ، گذر کنید و تا به مغز استخوانم پیش بروید .
لشکر تازنده تان را به پستوی اندامم بتازانید ، ویران کنید این مرداب لخت بسته را ... ویران .
آبهای گَند گرفته قلبم را به هر سوی بجهانید و مرا در تجربه ی طوفان بپریشید .
بگذارید چیزی در من پیدا شود ، شعر شیرین گذشته هارا در من بسرایید .
کودکیهایم ، مرا به کودکی باز گردانید . به آن دویدن های تند و تیز میان درختان سر به آسمان نهاده ی رُسته بر سینه ی کوه .
های ! لشکریان خدا در زمین ! بر من بتازید و تاریخ را ... چون مغول ، چون تتار ، که تازیدند به تاریخ ...
ای باد ! ای روح تو روح ِ رفتن ، نماندن ، بردن
ای توانای در هم کشیدن ، در هم شکستن ، مرا که مردابی گشته ام ،
که چشمانِ خاطراتم پوشیده از نخاله های پوسیده ی جنگل شده ،
قلبم را که کودکی اش را ندانست چه شد ؟ فراموشش کرد ؟ یا مرد ؟ . . .
باشد که کودکی هایم را ، کودکانه هایم را باز یابم .
****************************
شنگول ! منگول ! حبه انگور!
دستها سپید است و مهربان و چشمها بسته است .
دندانی نیست ، چنگی نیست ، صدای بال پریست ،
میهمانی به دَر است ،پر و بالش خسته است ،
پَر زنان ، پای کشان آمده است !
شنگول من ! منگول من ! حبه انگور من !
نکنه مهمون من ، بمونه پشت در ِ خونه من !
عید که میاد همه بغضهای نباریدشونو به خلوتی پنهان میکشن تا کاری ناتموم برای سال بعد نمونده باشه .
بعد ِ این بیست و اندی سال بودن و نزدیک بیست و هفت-هشت تا بهار دیدن یادم نمیاد سالی جدید اومده باشه و یه سری کارای نیمه تموم همراه من عید رو ندیده باشند .
همیشه کارای میشه کرد اما ...
****************************************
مثل همه سالهای بعد از کودکی
-که با گرفتن و خرج کردن عیدیهام بقدری بهم خوش میگذشت که نمی فهمیدم کی سیزده بدر رسید –
بازم عید برام قشنگیهایی داره با تمام غصه های مخصوص خودش...
.
.
.
بازهم با صورتی سرخ از خجالت و پشتی خیس عرق ، با سری که جراءت بالا اومدن نداره ، بعد همه شلوغ کاریها و داد و فریاد و مسخره بازیهام
( که فقط خودمو خدای خودم میدونیم چه غمی پشتش نشسته رو سینم )
وارد اتاق پدر میشم ...
هنوز بعد از حدود دوازده سال نتونستم به این لحظه عادت کنم و باهاش کنار بیام.
یه بار دیگه گونه های چروکیدشو با لبام اتو میکشم ، اما نه، این چین و چروکها با این لبهای کوچیک صاف نمیشن .
هنوز سرم پایین ِ و چشمام داره گلهای همون فرش همیشگی رو لِه میکنه !
آره بقدری اون لحظه ها نگاهم سنگین میشه که ...
کار سختیه باید طوری حرف بزنم که یه وقت اعتماد به نفس پدر ، یه وقت اون غرور قشنگ و عزیز و بی پایانش ، یه وقت دل شکسته ء درد کشیدش ...
باید دستام طوری بیاد جلو که هر ذره از حرکتش معنای سپاسگزاری و قدر دانی و بندگی رو همراه خودش داشته باشه ، طوری مودب باید مقابل پدر بایستم که احساس کنه من هنوز بند بند وجودم نیازمندشه ...
لحن حرفام و تن صدام ، باید قشنگترین و ساده ترین و پر معناترین و روانترین و عمیقترین واژه هارو از لایه های زنگ زده مغز و قلب و روحم بکشم بیرون ...
اعتراف میکنم قلب پدر با تمام لطافت و شکنندگیش ، چنان وابسته به منه که امکان نداره ازم حرکتی ناسزای مقامش سر بزنه و پدر ازم برنجه ...
اما به هر حال منم چنان اسیر مهربانیش هستم که نمیتونم برنجونمش.
... بالاخره با تمام سختی هایی که نتونستم حتی یه لحظه شو به قلم بکشم ،
آرام آرام دستهام میاد بالا . . .
توش چند تا اسکناس درشت ِ ، البته هیچوقت این اسکناسها درشت ترین اسکناسهای رایج ِ وقت نیست .
چشمام هنوز به فرش زیر پام ِ ، اما از سر ِ ادب و بندگی یه لحظه سرم میاد بالا و یه نگاه به صورت ناز و اون ابروهای سفید ، به موهای مجعد جو گندمی می کنم .
تو همون لحظه تمام صورتشو سِیر میکنم ؛ از جلوی خالی موهاش تا گودی وسط چونش ، از چروکهای گوشه چشمهای قهوه ایش تا خال کوچیکی که وسط صورتش . . .
معمولا تو این لحظه پدر مشغول نوشتن اولین یاد داشت سال جدیدش تو سررسید تازش ِ
میبینم که از بالای عینکش که همیشه موقع " کتابت و قرائت "با بند مشکی از گردنش آویزان میکنه داره منو نگاه میکنه .
دیگه قدرتم تموم میشه و چشما بدون اختیار میچرخند طرف زمین .اما دستام هنوز اسکناسهارو بالا نگه داشتن و منتظرن که این زبون ِ لال یه چیزی بگه ...
همون جمله ء همیشگی که تو این ده – دوازده سال هنوز نتونستم جایگزینی براش پیدا کنم :
بابا پیشت باشه اینروزا لازمت میشه ، من دارم .
بهش فرصت نمیدم حرکتی بکنه ؛
اگه خواستم حتما" بهت میگم ...
هنوز قصد ندارم بهش فرصت بدم . طوری حرکت میکنم که دوست داره ؛
آروم اسکناسهارو میزارم کنار دستش لای سررسیدش .
چشمم به یاداشتهاش میافته که غیر از درد ِدل با خداش نیست و شکر به نعمتهاش و طلب بهترینها برای ما بچه هاش .
دیگه کارم تو اتاق تموم شده ، آروم دستی به شونش می کشم و ازش تشکر می کنم و میزنم بیرون ...
پُرم از اشکهایی که اصلا" نباید بریزه ، اصلا".
وقتی به خودم میام که ده دقیقه ای از بیرون اومدنم میگذره . دیگه کاغذ و قلمش طاقت حرفاشو نداره ، داره بلند – بلند با خداش حرف میزنه ...
از دعاهایی که برام میکنه خجالت می کشم و کمی هم خندم میگیره و دلم براش میسوزه ...
آخه پدر ! من لیاقت اینهمه که تو میگی رو ندارم .
****************************************
****************************************
