
تقویم کهنه رو باید ببندیم
بازم باید دروغکی بخندیم
بهار داره پا میذاره تو خونه
پنجره ء قلب ما کِی می خونه
یکی باید واسه ما بهارو معنا بکنه
سفره ء گم شده ء هفت سین و پیدا بکنه
یکی باید بیاد و بگه بهار چه رنگیه
بگه که تحویل سال چه لحظه ء قشنگیه
یکی باید بیاد و سین سکوت ُ بشکنه
رمز قد کشیدن ُ تو کوچه فریاد بزنه . . .
دعا می کنیم ، به دستانت وضو را بیاموز . . .

بیا و بهار را . . .
بیا و شعر را . . .
بیا و زندگی را . . .
بیا و معنا را رنگی بده به این واژه ها .
******************************************
* عیدتون مبارک . اگه میگم دوستو ن دارم خوب لابد دارم دیگه .
* قرار بوداز سفرم به کویر بگم براتون .امیرم زحمتمو کم کرد .
* اما دلیل اصلی این تقدم پست ( که بهارانه رو قبل از کویر نوشتم )
سفریست که عزیزی میره و ازم خواست عید رو بهش . . .
سفر تو را به سلامت ، مرا به من بسپار . . .
یادم میاد چیزی ازم خواسته بودی .
بیا سر بکش !
این جام ِ ناب ، این گوارای غُصه های من . نوش کن جانا تو هم سربکش !
مراقب باش ! کاسه صبرش لبریز است .
نگران دستان تو هستم ، مبادا آلوده به این شراب سراسر گناه گردند .
بیا !
سربکش تمام غصه هایم را . . .
اما مراقب باش ! سهم من سر جایش بماند .
تو فقط پیاله های خود را مست باش .
آخر من به این غصه ها عادت دارم .
من از این جام ، از همین جام مست می کنم .
مبادا خمارم گذاری ! مبادا . . .
.
.
.
آه . . . چه سبک شدم ، چه آرامم ، من چه آرامم ،تا کنون چنین " بودنی " را نبودم .
.
.
.
آه . . . دستانم را بنگر ! . . . نه ! نه ! پاهایم را ببین !
پاهایم کفش زمین را از تن بِدَر کرده اند .
دستانم ، دستانم دیگر هیچ نسبتی با من ندارند ، بند بندِ دستانم همه آواز پر کشیدن می خوانند .
.
.
.
آه . . . من پر کشیده ام ، من جام را سر کشیده ام .
با دست تو به روی صورت شب ، از شادی خط کشیده ام . من غم را سرکشیده ام .
*********************************
منو ببخش عمو . خیلی سنگین شده بودم .
گمان این نبود که این کویر دشتی خواهد شد بی مرز و بی حصار.
خیال آن نمی رفت که این نیاز ، چُنین به بار نشیند .
نوشتن سببی بود برای آرامش ِ روح وفراموشی ِخستگی تن و دلتنگی ...
خوانده شدن تصور وهم آلود و خیال آلودی بود که انتظار ِ "نیاز شدن" نمی رفت از آن .
.
.
.
گذشت و گذشت روزهای بسیاری که یادآور پرکشیدنهای روح و سفر های بی آغاز و پایان ِ روح است .
اندیشه ها گاه بی هدف بود و گاه تیری از کمان رها شده سوی هدفی مشخص .
گذشت و گذشت شبهای عزیزی که از پی این دستنوشته ها بیداری را فریاد می زدند.
لحظه هایی که منادی تنهایی و دلتنگی بود . . .
و چه شادمانه از آن یاد می کنم .
یک سال شد که در " این تویی . . . نه من ... " از تو نوشتم نه از من .
از تو که چون منی و از خود که چون توام .
اندیشه ها و احساس های پاکتان را خالص ، ناب ، بی بدیل ، می خواندم
و جای پایم دراین راه ِ پر غبار می ماند
و از پی جاپا یتان به خلوت اندیشه هاتان دعوت می شدم ...
این روزها مانند همان روزها
- که نیمه شب برای اولین بار با همدلانم ، که هنوز نه تفنگی داشتیم و نه تفنگداری در میان بود -
تشنه نوشتنم .
همین . . .
گمان می کردم حرفهای بسیاری برای گفتن دارم ،
حالیا چه محکم و چه موءمنم به اینکه بسیار سخن هست برای فریاد کردن
و چه بسیار آواز نخوانده در گلو . . .
و ش ا ی د و ق ت ی د ی گ ر . . .
"هَپول " ازم خواسته اینجا اعلام کنم که وبلاگ داره .
و اینکه بگم ازم برا را ه انداختن وبلاگش خیلی خیلی مم نو ن ِ .
البته جمله خودش اینه :
حالا من دیگه می نویسم .مر سی .