ای حسین !
ای شنوا ترین گوش و ناظر ترین چشم ، ای تجلی معنای واژه جاودانگی !
ای فریاد استمدادت از میان خلق ، تنها به گوش هفتاد و دو تن رسیده .
تو که عین بی نیازی بودی ، تو ، تو فریاد نیاز سر دادی .
با تو چه کردند ؟
نه چنین نبوده و نیست که تو فریاد نیاز " هَل مِن ناصرٍ یَنصُرنی " سر داده ای .
تو جز نظاره گرمی از شعله عشق ، به چیز دیگری نیاز نداشتی .
تو فقط تشنه وصال معشوقت بودی ، چنانکه معشوقت نیز تو را به غزلی میهمان کرده بود از همین رنگ
" اَرادَ اَن یَراکَ قتیلا "
آری معشوقت خواست که تورا کشته عشقت ببیند .
تو چه کردی با او ؟
تو چه میدانستی از عشق بازی ؟ که معشوقت طلب جانت کرد .
و تو چه لبَیک خونینی سر دادی !
حسین تو چه شدی ؟
حنجرت از قفا پاره ی شمشیر از نیام ِ ازل برکشیده ی معشوق شد .
سینه ات پامال ثم سترگِ مرکب عشق بازیت شد .
دستانت منقطع مصافحه عاشقانه ات گشت .
انگشتانت منفصل تسبیح ِستایش ِ معشوقت گشت . . .
حسین . . . حسین . . . حسین . . .
تو را چه شد ؟ تو چه دیدی که جان ، پاره پاره ی عشقت کردی چنین !
ای تنها مانده از پس هفتاد و دو یاور !
چه غیور امتی داشتی که میدان را به فرش سرخ خون خویش برای رزم تو آراستند . . .
ای پادشاه ! ای سرور !
نه. . . نه . . . گمان نمی کنم فریاد نیاز بوده باشد که حنجر " موحد" تو
-که جز نام معشوق ار میانش شنیده نمی شد - سر داده باشد . . .
آری . . . آری . . . ای مهربان !
ای تمام معرفت ! ای عارف ! ای دلسوز ! ای حسین !
فریاد نیاز تو آن روز ندای دعوت بود برای جانهای عاشق ،
برای هر دلی که روی این خاک گام بر می داشت و نعشه آسمان بود . . .
شیر زنان امتت را بگوی !
که دهان طفل از پستان کندند و سپر تیر بلای تو نمودندشان !
ای تجلی معشوق ِ همه عاشقان !
ای یکه و تنها میدان دار ساحت عشق بازی !
ای سرختر از خون . . . سبزتر از آزادی
ای مرد ، همچون پدر خویش . . .
.
.
.
دستانم تشنه نوشتن توست ، اما اشک امان نمی دهد !
این واژه ها بی من باید سرازیر بر هستی ام گردد .
بیا و مرا از خود برگیر
بیا و مرا دعوت کن .
آه حسین . . . حسادتم پایان ندارد . . .
به تو حسادت می کنم ، به تو که با معشوقت چنین عشق بازی کردی . . .
![]()