آدما اصلاً دوس دارن که نگران کسی باشن !
خودشون میخوان که برای کسی دعا کنن و به بهانه اون همیشه با خدا نجوا کنن !
آدما به اینکه برای کسی نگران باشن محتاجن !
خودشون میخوان که یک نفرو داشته باشن که از ته دل ، از خدا شادی و سلامتیشو بخوان !
آدما ازینکه نگران کسی باشن اعتماد به نفس پیدا میکنن !
این خود آدما اَن که با اینکار احساس میکنن زندگیشون معنا گرفته ، که روزمرگیشون
باهاشون قهر کرده و ازشون گم شده . . .
آدما ...
آدما ...
آدما ...
بعضی آدما اینطوری دعا میکنن :
اگه یه روزی نوم تو توگوش من صدا کنه دوباره باز غمت بیاد که منو مبتلا کنه
به دل میگم کاریش نباشه بزاره دردت جابجاشه
بره توی تموم جونم که باز برات آواز بخونم
ازین آدما زیاد گفتم ، اما من چی ؟ . . .
تمام غصه هایت را به نوش ِ جان می خرم .
جام اندوهت را سر میکشم - با تمام وجود – .
بگذار تمام اضطراب هایت در میان میان ِ سلولهایم رخنه کند ،
اینهمه شادی ، اینهمه انبساط و وَجد ، اینهمه شَعَف ؛
بگذار ارزانیت کنم ،که طوفان از تو بگذرد .
باغ جوان دلت را ، نپریش ، بگذار بهار را برای زندگی تجربه کند .
من آن کوهم که از نرمی و لطافت نصیبی نداشته .

من آن دره ام که تنهای تنها بستر سیلابهای سنگین ِ ویرانگرم .

وه ، که چه افتخاری !
بگذار سینه ام فرسوده ی طغیانهای جوانیت باشد ،
بگذار فرتوت غصه هایت باشم .
دیگر شناسنامه ام را فراموش کرده ام ،
سن و سالم از حرفهایم ، نه ... عمق زندگیم از نیایشهای شبانه ام پیداست .

من دوست دارم فدائی تو باشم .
من محتاج آنم که برای تو از خود بگذرم – گاهی چه غریبه اند با مردم نیازهایم - .
من گرفتار و اسیر خنده های تو شدم . . .
دیدنت آنگونه پریشان ... سازم را می شکند ، حواسم را پرت میکند ،
همه می گویند : تو بیماری ! . . . هِی ! عاشقی ؟ . . .
برای بهشت تو سلام و صلوات نذر میکنم ، برای سلامتی ات ، آیۀُ الکُرسی .
همه چیز به تو بستگی دارد ، همه چیز به چشمهای تو . . .
که چشمانت را باز کنی ، که ببینی ، که باور کنی .
همه چیز تنها به تو بستگی دارد ، همه چیز به دلت . . .
که بگذاری دلت دست به انتخاب زند ، که مسیر زلالش را با غرورت مکدر نکنی ،
بگذار دلت - تنهای تنها - ، کسی را برگزیند .
هنوز خود را بازیچه ی بازیگوشیهای نوجوانی میکنی ! ؟
قلبت ! . . . من از چیزی حرف میزنم که سن و سالش از تو کمتر است .
روحت ! . . . من از چیزی حرف میزنم که خوب میشناسمش .
خوب میدانی که ادعای یاوه نمیکنم ؛
معمای ابهام تو را . . .
من معمای سربسته ی وجودت را حل کرده ام ، این روزها خوب لمسش میکنی !
- حرفهایم را که باتعجب گوش میدهی - .
یک جمله خودمانی ؛ دستت برام رو شده .
برای من رام کردنت . . .
اوه . . . ! جسارتم را ببخش !
من رام و اسیر و اهلی تو شده ام .
زمزمه ای که میکردی یادت هست ؟ دلیل اعتراضم را نپرسیدی ؛
کسی حق ندارد زمزمه ی چند ساله روح مرا شریک شود :
هرچند ز ِ کار خود خبردار نیم بیهوده تماشا گر گلزار نیم
در حاشیه کتاب ، چون نقطه شک بیکار نیم ، اگر چه در کار نیم
امروز درین شهر چو من یاری نیست آورده به بازار و خریداری نیست
آنکس که خریدار، به او رایم نیست وانکس بدو رای ، خریدارم نیست
شاید هم با این زمزمه مشغول حل معمای من باشی ! ! !
همه چیز به تو بستگی دارد . . .


بگذار درون جانت دیگر هیچ نماند برای تو .
تو از خود تُهی شو ، تا همه خدای در تو جای گیرد .
از خود به در آی تا به میهمانیت یک شب خدا در آید.
هر آنکه دل از خویش تُهی کرد ، خدای در دلش خانه کرد .
آری خدای غیور است و پر از کرشمه ، اگر هیچ نماند در خانه ی دل خدای به نداریت میهمان شود .
به یک . . . نه !
به دو . . . نه !
نه به افزونی ! به نبودن ، به تمام شدن ، به صفر شدن . . . به این بیاندیش.
نوشته شدن ، خوانده نشدن ؛ همان معنای عمیق پنهان بودن .
صفر ؛
همان عدد خالص ، همان زنگی ِ زنگی ، همان ناچیز ، همان هیچ .
همان که کسی به بودنش ، به خودش ، به توانایی و بزرگواریش آگاه نیست .
همان که کسی او را برای خودش نمی خواهد ،
همان که کسی نیست تنهاییش را بخواهد ، تنها و تنها همان او را .

صفر ؛
همان که پای غربت پر از فریادهای سرزنش دفتر املای کودکیم می نشست ،
همان صفر دو گوش . . . - 0 -
عدد بگذار ، جمع کن ، ضرب کن ، پایه و توانش را بالا ببر . . .
چقدر مشقت ! چقدر دیر بزرگ میشود !
عدد بگذار ، کنارش همان " از درون تُهی " را ، همان هیچ را ، همان بی ارزش تنهای فقیر را . . .
عدد بگذار ، کنارش صفر بچین ، هر چه دلت خواست ! هر چقدر خواستی !
بدون تشویش و مشقت ، این همان از درون تُهیست که ارزانتر از همه بزرگ می کند .
همان همیشه همه جا یاری رسان !
همان که تمام نداریش را و دارائیش را بدون مزد و اجر - که صفر را چه مبلغ و مقدار ! -
انفاق می کند ،
تا عددی ناگهان خانواده ای بزرگتر یابد ،
تا ناگهان دسته ای را پشت سر جا گذارد . . .
یکان . . . دهگان . . . صدگان . . . هزارگان . . .
آری این همان صفر ِ از درون تهی ِ نا چیز بی مقدار است .
برای بخشش به فکر داشت نباش ، که ؛ بگذار در غِنا خروار خروار عطا کنم !
برای به پایان رسیدن ، برای تمام شدن ، برای صفر شدن ، وقتی تعیین کن .
برای بخشش صفر باش .
همان که به تنهایی ، برای خودش ، کسی خریدارش نیست .
همان که نوشته می شود و خوانده نمی شود .
پر از جهانی و . . . سر شار از فقر ؟ !
پر از داشتنی و . . . ندار ؟ !
پر از نیاز و . . . بی خبر از بخشش ؟ !
یکرنگ . همیشه تنها . که نه رومی ِ رومی . . . صفر ؛ همان زنگی ِ زنگی . . .
به " به پایان رسیدن " بیاندیش ، تا زمان باقیست ، مجال اندک است .
شاید همین فردا ، همین ساعت ، شاید همینجا هر چه داشتی ستاندند !
**********************************************************
* از همتون که نیومدنها و سر نزدنهام رو با اومدن و سرزدن جواب میدید مم نو نم .
( خوشم میاد خودتون همین صفری هستید که من آرزوی بودنش و دارم، بزرگمنش و بی ادعا )
* اگه سر نمیزنم ، چون شرایطم کمی فرق کرده ؛ سیستم رو بردم محل کارم و اونجا هنوز خط تلفن ندارم .میبینید که حتی برای پست گذاشتن . . .
* گاهی بعضی کامنتها حتما باید جواب داده بشن .اما عرض کردم اوضام چطوره!کاش عزیزایی که بار اول اومدن و جوابی نگرفتن اینو بخونن !
* از شما مم نو نم و از خدای بزرگ .ارشد قبول شدم .رشته ی خودم (فقه و مبانی حقوق).دانشگاه آزاد واحد علوم تحقیقات .پایتختیاش مهمون نمیخوان ؟؟؟
* یادتونه میگفتم ؛ دعام کنید ! دعام کنید ! . مم نو نم .بازم دعام کنید !
* برای نوای عزیز دعا کنید که زود ِ زود حالش خوب ِ خوب شه .یه اتفاق دردناک ، شکستن دنده ها ، دو تا عمل جراحی استخوان روی دست و دو ماه روی تخت استراحت کردن برای یه ژورنالیست جوون خیلی خیلی سختِ .براش دعا کنید .نوا هم ارشد قبول شده .مبارکت باشه نوا جان.
ورودی سرداب غیبت قبل از تاسیس بنا .

محراب مولا در سرداب غیبت ، پیش از غیبت .
عید بزرگ میلاد امام ما مبارک و پر از بهانه های بخشش برامون ! آمین

روز های دشواری در پیش است
روز های عاشقی را پنهان کردن
روز های " شنیدن " و کتمانِ " نیاز شنیده شدن "
روز های بودن و دیده نشدن
روز های شکفتن و به بار ننشستن . . .
از صمیم قلب ، با تمام وجود ، تن به " تبر " سپردن
شبهای سختی خواهد بود تنهایی را به امید سپیده دم ورق زدن . . .
.
.
.
ساعتهای شیرینیست " امیدوار " بودن به دمیدن صبح ؛
که باز می رسد زمانی که یک فرصت عزیز و ارزشمند و آرزو کردنی را - که به بسیاری ندادندش - ،
به سادگی ِ یک صبح و ارزانی یک سخاوت به من داده اند !
تجلی " حیات" است و " زندگی " بر آمدن آفتاب و فراخوانده شدن برای در آغوش کشیدن یک فرصت
و شادی ایست وصف نا پذیر

که صبح بر می خیزی و زمان را میبینی که دستانش را با تمام گشادگیش پیش رویت باز کرده تا
بار دیگر طعم مُغتنَم ِ " جبران و تغییر " و " تلاش و ساختن " را به تو بچشاند .
سرریز ِ امید است از خواب بر خواستن ، خوابی که جماعتی ، دیگر بر نخواستند از آن .
خود ِ خود ِ فریاد است و سرشاری ، داشتن " فرصت" برای زندگی .
فرصتی که به بسیاری نرسید .
