ای نگاهت معلم عشق ، ای شانه هایت بارکش ِ مهربانی
مولایم امیر ؛
ای بازوانت خسته ،
ای بازوانت خسته ،
ای بازوانت خسته . . .
ای غسّال فاطمه
ای اندوه ، ای اشک ، ای درد ، ای آه. . .
ای آب ، ای آتش
ای زندگی ، ای حیات
مولایم؛
مولایم امیر ؛
شبت چه بود و چه شد ؟ لحظه هایت را چه آمد ؟ . . .
ای های هایت نای نی ؛
ای پریشان گیسوانت تار و می ؛
ای دردهایت بیشمار ، خنده هایت سوگوار
ای سپاهت صبر ، هجومت آه
ای ذوالفقارت گوارای مرگ ، ای راهت جویبار وصال
ای خنده هایت نوش ، طعنه هایت نیش
ای حریم قدسیت بر ما حرام
ای اذنش اذان ، نهیبش حرام
ای مرد
ای سوگوار
ای دردمند ؛
ای علی ؛
هنوز زمین و آسمان ِ مدینه ، هنوز کبوتران داغدار بقیع ،
هنوز تربت عرشی خانه ی زهرا ،
هنوز همه برای غمت بعد از فاطمه . . .
برای مردم شهرش غمگین است و برای روستاهای دور دستش .
برای غصه ی مردان ترافیک زده ی پایتخت و تنهایی زنان "حوادثی ِ" روزنامه های آنجا.
به فکر زیادی غصه های خودش نیست - باز هم من باید فکر غصه هایش باشم -.
لب حوض ِ دلش ، ماهیهای قرمز کوچک ِ شادمانی را ، سرشار از آرزو می بینی .
پاشویه های کنار حوضش از خستگی غبار آلوده ی ظهر گاهی با یک وضو ترَ می شوند ،
و بعد میرود از کنار من ، دیگر کسی جلودارش نیست ،
همین چند رَکعت درد ، او را برده است دیگر. . .
از خستگی بی وقفه ی شنیدن صدای " این کارت ماشینم ، این کارت ملی ام "
از پشت "ال سی دی " های خیره کننده ی شرکت ، نمی توان صدای مه آلودش را شنید .
نزدیک غروب که می شود دیگر باید به سر و صورتش هوایی بخورد ،
اما افسوس مگر غم کارت هوشمند امانش میدهد .
(برای او به فکر داروی بیهوشی هستم تا روی هُشیاری طرحهای الکترونیکِ پر از گرفتاری اش بریزم ).
و در این گیر و دار باید لبخند مودبانه اش را از ته دل نثار کندبه همه ی کسانیکه برای حل مشکلشان دست به دامانش شده اند.
چه کسی میداند پشت این " لبخند های بی شیله پیله " چه میگذرد؟ گاهی میخواهم در آغوشش بکشم و بگذارم زار زار گریه کنیم ، همانی که عاشق حرفهای بچگیش هستم .
---------------------------------------------------
اسب بزرگ آهنی اش را چنان تیمار کرده که خسته ی خواب است . نه ! خودش را میگویم ،
اسبش همیشه بیدار است . محال است ببینی اش و خنده ای نثارت نکند ،
اصلا به خواب نمیرود مگر شادمانی از او خریده باشند به قیمت یک سلام .
کمتر جدی حرف میزندشاید هم این بهتر است برایمان
-چون حرفهایش از هفت توی استخوانهای بدنت می گذرد-. که به راحتی می گذرد.
دردهایش رنگ دردهای مردان بزرگ است . وقتی جدی میشود سخت دلم میگیرد ،
به همان خنده های " قاه قاهش "خو گرفته ام.
----------------------------------------------
به عشق کوه های مه آلود اینجاترک کند . پیش از امدنش
" خط و نشانهایش " می رسد ؛ باید بزنیم به کوه
– نمیگوید باید غصه هامان را بزنیم به کوه -.
اما ما که می دانیم کوه و دریا و چمن و فریاد و آواز ، هیچیک غصه هایش را نمی شوید .
مگر میتوان سالها رفت و تاخت ، مگر میتوان گذاشت و گذشت اندیشه های
بالغ شدن را ؟ !
------------------------------------------------------
شنیده بودم می گفت :کاش پاییز بمیرد ! نپرسیدم ، نخواهم نیز پرسید .
بگذار اگر اندوهی پر می کشد از رفتن محبوبه ی من - این طلایی دوست داشتنی- ،
بگذار اگر خنده ای می شکفد بر لبش یا خاطره ای تلخ می رود از یادش ، بگذار بمیرد پاییز .
برای کوچ این طلایی غمگین، تار بزن ، نوایت را سر ده ، فریاد کن .
فقط کاش اگر پاییز مُرد ،
غصه هایت برود .
دست پری را کسی از دستانت جدا نخواهد کرد ، ای دستان پری در دستت . . .
----------------------------------------------------
و از همین چند روز پیش یا همین چند ماه پیش –نمی دانم گویا سالهاست –
سر رفت ،
آری حوصله ی سکوتش سر رفت و همه ی حرفهایی که هیچکدام،
هیچکدام ِ ما هرگز و هرگز نشنیدیم جوشید و زخمهای پنهانش سر گشاد.
اما باز سکوت . . . سکوت . . .
زمان را برای نگفتن می گذرانی و خون جگر را برای خوردن میدانی ؟
پری کوچک غمگین من ! پس کجاست چشمان پر از توانت
که حلقه های زنجیر اطرافت را از پس هم می شکافت.
و جسم غمگینت زیر کدام سرم به خواب آرامش کوتاهی سر سپرده است ؟
و دستان نحیفت را کدام سوزن دشنه زدست؟
تو هنوز بر این پایه ای " سکوت بلند ترین فریاد است "
--------------------------------------------------
و من نیستم انگار ، که اگر بودم که مرده بودم تاحال و شاید
" مرده مرده" مانده ام تا از این غصه ها جان بگیرم !
مگر می شود دید کسانیکه کنار سفره ی دلشان مینشینی
و خوشه چین افکار بزرگ ِ خدائیشان هستی ، هستند و می سازند با " درد های مدامشان"
و می سوزند از شراره های اندیشه هایشان.
که غصه های من بزرگند به بزرگی دوستانم ، و شادیهایم کوچکند ، به کوچکی آرزوهایم.
من بی پر و بالم ، من سنگم ، من خاکم ، اما جایی هست که هر روز با چشمان خسته ام ،
و هر شب با بیداریهای خواب آلوده ام کنارش می نشینم و داغی پاهای عریانم را در آن فرو میکنم ،
تا خنکای بودنش را بچشم ؛ تا توان ایستادن را بگیرم از آن ،
تا قوای به دوش کشیدن دردهاشان را تجدید کنم.
(برای تو که نه ، برای خودم تکبیرت میگویم تا بزرگیت را فراموش نکنم ،
و برای خودم که نه برای آنها می خوانمت که یاریشان کنی ).
میدانستی اهل معامله هستم ؟!
با هم قراری میگذاریم :
همه ی غصه هاشان را ، همه ی دردهاشان را ، تنهایی هاشان را ،همه را مشتریم .
در قبالش ؛ این ، همه ی آنچه که " با تمام وجود دارمش " ، از آن ِتو . . .
راستی فراموشم شد بگویم ، من با تمام وجود فقط " وجود دارم ".
**********************
- قرار نبود مطلبی بذارم ، اما وقتی اینو دیدم مطمئن شدم وقتشه
- آقا ما گفتیم "مرد را دردی اگر باشد خوش است " بیلمزدیم بله درد سالارمشسان !
- پاشم خودموجمع وجور کنم ، مرد گنده که گریه نمیکنه
(خوب منم دوست دارم بچه بشم ، کوچیک بشم ، کوچیکتر ، اونقدی که دیده نشم )
- به خلوت عزیز شبانه ام با تو ، به غربت عجیب اذان صبحت قسم " باید خودم . . .وگرنه . . . "
در چهل سال گذشته یک برنامه ریزی بد و شاید
یک بی برنامگی ِ آمیخته با جهل و نادانی و نا آگاهی ،
یا یک بی تفاوتی عمدی گریبان ما رو گرفته و هر لحظه فشار بیشتری وارد میکنه که مستقیم یا غیر مستقیم بدون شک موجب خفگی و مرگ ما خواهد شد .
در مورد سیستم آموزش و پرورش این برهه در ایران میخوام بگم؛
سیستمی که از حیث آموزش خیلی ضعیف و بی برنامه است ، این نظر من نیست شما خودتون هم میتونید ببینید که سطح علمی مراکز آموزشی ما چه در سطح ابتدائی چه راهنمائی یا دبیرستان حتی برخی یا شاید اکثر دانشگاهها هم چه عمق کمی دارد !
برای مثال : بعد از شش سال (اول یا دوم راهنمائی تا پیش دانشگاهی )همچنان دانش آموختگان این دوره ها
(غیر از کسانیکه خودشون بواسطه ی آگاهی خانواده و توسط موسسات خصوصی آموزش دیده اند)
چیز زیادی از زبان انگلیسی، این زبان کلیدی که نه شاه کلیدی دنیا نمیدونند .
یا هر علم دیگه ای از قبیل ریاضی ،شیمی ، فیزیک ، ادبیات، علوم انسانی ، فنی و تجربی. . .
البته منظور من اکثریت قریب به تمام افراد ِ و منکر نخبه ها و پیشگامان نیستم ، فقط میخوام یادمون باشه که این نخبه ها و پیشگامان در سیستمی غیر از سیستم عمومی ما آموزش دیده اند.
از آموزش که کمی دور بشیم در ورطه ی مهلک پرورش حتما غرق می شیم.
مگر پرورش نباید موجب ساخته شدن شخصیت هر کس بنا بر استعداد ها و علایق خودش باشه ،
مگر نه اینکه ما زندگی میکنیم تا خودمونو از جنبه ی شخصیتی ، رفتارهای اجتماعی ، فردی ،
بینش سیاسی ، اقتصادی ، عاطفی ، مدیریتی ،مذهبی و . . . پرورش بدیم ؟
اصل تراژدی نیم قرن گذشته همین جا شکل میگیره ؛
وقتی با تمام قوا شما رو به سمت یک بینش و روش خاص بکشن یا گاهی حتی هُل بدند
( که به نظر من این دومیش خیلی بدتره ) چطور میتونین به بودن خودتون
به عنوان شاخصه ی اصلی زندگی و بودن توجه کنید ؟!
وقتی یک رژیم فکری خاص و واحد روپیش روی شما میذارن
– وفاجعه اینجاست که هر چه غیر میل ِ بیمار خودشون باشه رو بد ، گناه ، موجب عذاب دنیوی و اخروی و بدتر از همه مخالف با اسلام (این سراسر نور و بینش )میدونند –
آیا میشه به بودن ، به خود بودن ، به رشد کردن و آموختن آنطور که باید پرداخت ؟ !
این سم مهلک تمام جسمهای پرقدرت و روحهای توانای جامعه رو بیمار و مسموم کرده و موجب نوعی فلج در حوزه ی اندیشه و اجتماع شده . . .
آیا نسبت مدارسی که مشاوران و روانشناسان زبده و متعهد به تعهدات علمی- نه سیاسی-
در دوره راهنمائی و دبیرستان در اونها به تربیت مشغولند به مدارسی که کاربردی ترین ِ روشهای تربیتی اونجا تنبیه بدنی ، تحقیر در جمع و اخراج هستند نسبت قابل قبولی ؟!
و تراژدی نیم قرن رُمانیست طولانی که نه یک پست بلکه هزاران وبلاگ و وبسایت و کتاب و مجله و دیوار باید بخاطرش نوشت !
و باز یک درد دیگر-همان قصه چند ساله- :
بدون نظر به جهت ، سمت و سو و حواشی (که کم هم مهم نیستند )
رخداد بزرگی که در این نیم قرن اتفاق افتاد (انقلاب ایران ) غبطه میخورم به جوانانی که کاری رو که خواستند ، کردند .
اونها خواستند اعتراض کنند و کردند ، چه عمیق هم اعتراض کردند .
متوجه باشیم که کسانیکه اینطور اعتراض کردند در سیستمی غیر از سیستم آموزش و پرورش ما (یعنی سالها پیش از انقلاب )آموزش و پرورش یافته بودند .
و تفاوت را ببینیم در نوع اندیشه و رفتارها.
و اینکه کسانیکه کاری را که خواستند ، کردند برای من قابل احترام هستند .
و وقتی نه آموزش ما آموزش ، نه پرورش ما پرورش باشد ،
تراژدی نیم قرن به نام موش و پرش شکل میگیرد .
برام از داستانهای موش و پرش زندگیتون – از این تراژدی غمگین – بنویسید .
باید وبگردیهایم ، شبگردیهایم ، باید ولگردیهایم را کم کنم .
برای بیشتر آدمها من یک ولگرد حراف هستم .
باید کمتر آنلاین باشم و بیشتر بخوابم ، مثل خیلی های دیگر .
پول اینترنت هم که ندارم ؛ گفتم که کاری ندارم ، جز ولگردیهای بی وقت بی معنا!
باید اعتیاد لوکس ِ نوشتن را زیر سایه ی پل هوایی " انقلاب " دست فروشی کنم ،
باید هرزه هرزه و مفت مفت زر بزنم ، کاملا روتین .
اما
آیا میتوانم اندیشه هایم را فُرمت کنم ؟
کاش کسی مرا خواب میکرد ، یا دست کم هیپنوتیزم( همان خواب مصنوعی).
باید برای مردن چاره ای بیاندیشم ،
وقتی که ساعت 4 صبح بعد از سلام نماز به فکر خداحافظی می افتم .
باید خودم بمیرم وگرنه درد مرا میکشد !