
سلام عزیزان من خدا قوت از کارهای روزانه.این متن کامل مقاله ی دلگرمی یا سرگرمی که گفته بودم . ادامه ی متن در ادامه ی مطلب .
این پست حرفی ندارم ، فقط باید به قولم که حسابی عقب افتاده بود عمل میکردم. معذرت برای دیر شدن (البته اگه کسی منتظرش بوده!)
یه معذرت حسابی هم از همه ی عزیزانی که برام کامنت ، آف یا ...گذاشتن یا گلایه کردن .من شرمنده ام و برای دفاع از خودم راهی جز یاد آوری لطف و مهربونی خودتون دارم؟
عمیقا گرفته ام و سخت دلتنگ و سردر گم ، پر از هزار سوال .حتی آشوب درونم اجازه ی حرف زدن بهم نمیده .
من امید دارم . امید دارم به ردیف شدن کارها ، به دوست های خوب که کمک میکنند به هم
به محبت خدا من سخت امید دارم به گذر زمان .
میام .میام و از خودم میگم کمی فرصت برای فکر کردن نیاز دارم (آخه من خودمم به فکر کردن نیاز دارم)
و یه خواهش از شما :لطفا آی دی هایی که رو وبلاگتون معرفی کردید چک کنید . من ادتون کردم.ودر صورت امکان عزیزانی که آی دی معرفی نکردن لطف کنن و آی دی منو اد کنن خیلی خوشحال میشم.مم نو ن
و این هم مشکل بزرگ فرهنگ ما :
دخترم روي صندلي نشسته بود و به زمين خيره شده بود. نيمرخش را ميديدم.
من نشسته بودم و به او نگاه ميكردم. عميق براندازش ميكردم. شايد هر دويما در آن لحظه به يك چيز فكر ميكرديم؛ به اينكه او به كسي علاقهمند شده بود.او نگران رابطهاش بود، من نگران او.
او به خودش فكر ميكرد و اميدوار بود. من، نااميد نبودم ولي ميدانستم كه همه چيز خراب شده است و تمام ميشود، مطمئن بودم كه رابطهاش به جايي نميرسد. . . .
ادامه ی مطلب رو ببینید:
در روز های بلوغم هنوز کوچک و کودک مانده ام ،
هنوز از تولدم فارغ نشده ام و
هنوز نیامده ام به میان جمعی از جنس خودم.
نمیدانم برای پذیرفتنم کدام کاروانسرا سفره ای میگشاید ؟
چه کسی مرا به میان جمعی از جنس خودم راهی میکند؟
هنوز در بلوغم سر در گم و بالغ نشده باقی مانده ام .
من زنده ام و سالهاست میزیم .. .
اما . . .
اما هنوز بالغ نشده ام.
( برای کسی که ارزش او برایم بیشتر شده)
یکی از بزرگترین معضلات جوونها که همیشه در حال دست و پجه نرم کردن با اون هستند
حس شیرین عاشق شدن در دوران نوجوانی و جوانی ِ
که معمولا با یک احساس شیرین ،عزیزو کِشنده شروع میشه
ومتاسفانه فقط با همون احساس ادامه پیدا میکنه و عقل و اندیشه هرگز در این حس بزرگ ِ سازنده برای خودش جایی باز نمیکنه.
این مسئله رو بین دوستان ، اطرافیان و همکلاسیهاتون شاید دیده باشید.با یک آمارگیری ِ سرسری تو وبلاگهای شخصی نظر منو در مورد این دردناک ِ شیرین تایید خواهی کرد.
از هر10 تا وبلاگ 5-6 تاش حرف از سوختن در این آتش میزنند
اما همیشه این آتش سوختنی نیست باید گاهی از این آتشکده که
تفاوت زیادی با حقیقتش داره
بیرون اومد و یه سری به کنار ِ آرام و آرامش بخش و این باغ سرسبز حیات بخش و پر از انرژی زد .
میدونین ، توسیستمی که هیچ پسری نتونه از چشمهای قشنگ دختری که اونو شیفته کرده و هیچ دختری از قدرت و هنر و جذابیت پسری که تو آشیونه ی قلبش آروم گرفته ،
حرفی به پدر و مادرش بزنه و صحبتی رو پیش بکشه
(وای چون این یه کار ِ بد ِ و اون پسر و دختر بیچاره مرتکب گناهی بزرگ شده . . .)
آسیبهای زیادی در شکل گیری شخصیت و روحیه ی جوونها
این قشر بشدت آسیب پذیر ِ اجتماعی پیش میاد.
یادم میاد که چهارشنبه 85.12.25 چون احساس کردم اونروز کمی وقت آزاد دارم
(آخه از اواسط آبان تا همین چند روز پیش بشدت درگیر کنکور ِ ارشد ِ سراسری و آزاد بودم و تقریبا زندگیم تو چند چیز خلاصه میشد:اتوبوس، مترو ، سواری ،کلاس ،کتاب ،درس ،شکم ،خواب. . . )
هویجوری الکی یه روزنامه ی همشهری گرفتم تا شب ، قبل از برگشتن از کرج به آستارا (خونه) یه سرکی توش بکشم .
بین راه ِ تهران / کرج با تماس میثم قرار شد قبل از اومدن یه ویندوز براش بزنم.
و بعد . . . شب ساعت 11 :
همینطور که داشتم با سیستم گازوئیلیش ور میرفتم این همشهری رو چپ و راست میکردم و گاهی یکی از خونه های جدولشو سیاه . . .تا چشمم به یک تیتر افتاد :
* دلگرمی یا سرگرمی؟ *
و همه چی شروع شد همون موقع تصمیم گرفتم که حتما اون مقاله رو تو وبلاگم
( که چند ماه بود تو فکر راه اندازیش بودم)بزارم و
حالا که نزدیک 4 ماه ازش میگذر ِ این فرصت دست داد .
اول تصمیم داشتم این مقاله رو در قالب چند قسمت
(برای طولانی نشدن پست )بزارم اما الان فکر کردم چون مطلب قالب علمی داره
بهتر که یکجا و در یک پست ارائه بشه و همین کار رو کردم ،
و در پست بعدی تمام مقاله رو عینا براتون میذارم –البته بعضیها مثل پفک قبلا لینکشو ازم گرفتن -.
ازتون خواهش میکنم خوب به جمله های این مقاله فکر کنید و اگر کسی دور و بر تون
با این مسئله درگیر ِ کمکش کنید تا درست پیش بره .
در پایان حرفهامو متبرک میکنم به یک جمله از
دکتر ِ بزرگ و آسیب شناس واقعی ِ رفتارهای اجتماعی و اندیشه ؛
دکتر شهید علی شریعتی که خدایش رحمت کناد
(که بزودی با این چند نفر یه وبلاگ در مورد سفرمون به منزل این مرد بزرگ راه اندازی خواهیم کرد )
در یک جمله حرفی میزنه که عمقش . . .
دکتر تویک مقاله در کتاب آفتابی ِ "کویر"ش مینویسه :
عشق مانند غرق شدن در دریا
و
دوست داشتن همچون شنا کردن در آن است
به اطرافت خوب نگاه کن
به اتفاقاتی که دور و برت می افتند ،
به زندگی هایی که پیش چشمانت جریان دارند ،
چشمانت را باز کن و خودت ببین ،
منتظر نباش دیگران برایت تعریف کنند که چه دیده اند.
فکر کن ؛
به چیز هایی که می بینی ،
حرفهایی که می شنوی،
به اجتماعی که در آن زندگی میکنی ،
به خانواده ات .
فکر کن به خودت ، به سرعتِ زندگی ،
به توقف ِ حرکت ،
به اینکه ممکن است در اجتماع حل شوی . . .
فکر کن به اینکه چقدر به آرزوهایت ایمان داری؟!
– اجازه بده "احساس هوایی بخورد "–
فکر کن
به اتفاقاتی که دور و برت می افتد
به زندگی هایی که پیش چشمانت جریان دارند.
فکر کن به زندگی هایی که به پایان رسیده اند ،
به کسانی که بعد از مرگشان زنده اند و بیش از زندگان به تو درس میدهند .
آری بگذار " احساس هوایی بخورد" .
حتی به همین جمله هم فکر کن ؛
آیا ممکن است بی آنکه فکرت در گیر چیزی باشد "احساست هوایی بخورد" ؟
و حتی به حرفهای من فکر کن
فکر کن که چرا من باید به تو بگویم به چه فکر کنی ؟!
.
.
.
دست کم برای شادمان بودنت کمی فکر کن!
سلام.
تغییر یکی از ارکان جدایی ناپذیر زندگی انسان ِ ، حتی اکثر فلاسفه
به یک جور تغییر اساسی در رشد انسان معتقدند ، اونا از مرگ دمادم – هر لحظه ای-
به عنوان رشد و تغیییر یاد میکنند .
یعنی آدم در طول عمرش مدام در مرگ و تولد ِ ؛
توضیح این مطلب رو اینطور بیان میکنند :
هر لحظه ، هر ساعت و هر روز هزاران سلول انسان مرده
و جای خودشونو به سلولهای جوان و تازه ساخته شده میدن،
این اصل از نظر پزشکی هم پذیرفته و به اثبات رسیده
–اصل حرکت جوهری هم در فلسفه به همین نکته اشاره داره
که همه چیز حتی جماد نیز در حرکتند (شاید آرام)اما همه در حرکتند-
و من و تو هم از این اصل مستثنی نیستیم .
بعد از پُست قبلیم (به عشق کودکیهام )خیلی در گیر این مسئله شدم ؛
کسی که گم شد ِ باید برای پیداشدن ، آگاه شدن ، بزرگ شدن و ساخته شدن
خیلی خیلی زحمت بکشه !
کمی به اصل مطلب میپردازم ؛
تصمیم گرفتم یه حالی –تغییر اساسی – به خودم بدم .
گفتم، اینها هم بهانه بود برای اصل مطلب.
شاید تو این مدت، کمی پیدا کردم که کجا گم شدم! -شاید . . . !-
می دونم خودمو پیدا نکردم ، اما کمی فهمیدم کجا از خودم جاموندم و . . . !
بین همه ی تغییر هایی که تو دوران بلوغ آدم رخ میده
–بلوغ شخصیت ؛ که یک دوره ی خیلی طولانی داره البته بعضی ها
خیلی کوتاه ومقطعی طی میکننش و به تصور خودشون
به کمال رسیده وحاضر به پیشرفت در تکامل شخصیت خودشون نیستند-
بزرگترین تغییرات در عقل و معرفت وبینش آدمها نسبت به اجتماع
و اطرافیانش و مهمتر از همه نسبت به خودش شکل میگیره .
الان فکر میکنم شاید یکی از کوچه هایی که من توش گم شدم
راهش به این سالها برسه . . . !
تغییراتی که تو زندگی آدم رخ میده گاهی خود آگاه ، گاهی ناخود آگاهن ،
از پیچیدگی عظیم تغییرات ناخود آگاه اگر –بشه که!– بگذریم
در مسیر تغییرات خود آگاهانه ممکنه فجایع بزرگی برای هرکس رخ بده
و ممکنه به موفقیتهایی دست پیدا کنه . . .
در هر صورت من دارم خاطرات زندگیم رو –کاملا بدون تصمیم قبلی ،
باید اعتراف کنم این پُست آخری عجیب منواینوری هل داده –
با این دید که خودمو توشون پیدا کنم - از اون گم شدگی– مرور میکنم.
با مطالعه ی کمی هم که گاه گاه سر سفره ،جلوی تلویزیون ،
یا تو پاورقی وب گردیهام ،
یا از سر بی حوصلگی -چیزی شبیه عصر یه جمعه ی بارونی-
باسرک کشیدن تو قفسه ی کتابهای دوستام میکنم ،
فکر میکنم که کار غلطی نباشه و میتونم همونجاها
- لابلای شخصیت خودم که تا الان ساخته و شناختمش-
نشانه های گم شدنمو پیدا کنم .
البته این نظر به گذشته همراه با در نظر گرفتن آینده و افقی که تو زندگیم
برای خودم پیش بینی می کنم و آرزوهام بهشون شکل داده باید همسو باشه
- و ممکنه حتی برخی آرزوها دچار باز نگری یا حذف از لیست آرزوها بشن
- وگر نه نظر به گذشته برای چیه و به چه دردی میخوره ؟!
کار سخت و شیرینیه یا بهتر بگم
" کاریست سخت ، سخت شیرین ! "
در هر حال دارم یه جورایی از تغییر حرف میزنم ، و باید بگم که
طبعا" تو مطالب وبلاگ هم تاثیر خواهد داشت ؛
خلاصه . . .
صبح می آید زندگی ، آغاز می شود . . .
امید جوانه می زند در قلبم .
امید بهانه ی خوبیست . . .
امید بهانه ی خوبیست برای رفتن ،
برای نماندن .
راستی یه دلتنگی کوچولوهم شده بغض ِ من این روزها :
برای شادیت ،
برای شادیت هر چه گل و لبخند دارم پیش کش خواهم کرد .
برای شادمانیت . . . هر چه در توان دارم ، تمامش را بکار خواهم بست .
شادمانی تو تنها امید آمرزش من . . .
از من درگذر تا آرام آرام من هم آرام گیرم .
برای شادمانیت اشک میریزم
برای خنداندنت از ته دل ، با کمال میل می میرم.