از اولین بهاری که یادم میاد ، بهارت به پایان نرسیده
که دو باره بخواد شروع بشه .
اولین بهار تو که دیدم ، یادم نمیاد که خزان شده باشه ؛
که حالا میگن بهار داره میاد ، مگه بهار تو رفته بود . . ؟
اولین سبزه ای که تو عمرم سر سفره ی هفت سین دیدم ،
هنوز تو دلم سبز ِ سبز ِ .
اولین سکه ی عیدی ای که پُشتشو با شمع برامون علامت زده بودی ،
هنوز تو مشت دلم اسیر ِ .
نمیدونم چرا همه میگن بهار داره میاد ؟! . . .
بهار تو نرفته بود که حالا بیاد ،
سبزه ی محبت تو همیشه سبز بوده . . .
درختای جنگل حضورت به خواب زمستانی نرفتن که بخوان با اومدن بهار
– که اصلا" نرفته بود –
از خواب بیدار بشن .
همیشه کنار تو بهار هست
همیشه با دیدن تو روز " نو " ی من شروع میشه - و سال نو . . .
همیشه از تو میشه از خواب زمستانی بیدار شد .
با تو فقط خواب زمستانی ِ که به خواب همیشگیش رفته . . .
تا تو تو دلم هستی بهار نمیره که حالا سر یه سر رسیدی (1386.1.1) بخواد بر گرده .
به پدر و مادر عزیزم و
همه ی پدر و مادرای دوستام و
همه ی پدر و مادرایی که خون خودشون رو پای سبزه ی ایران جاری کردن
تا ما تو باغ ِ بهشت ایران بزرگ بشیم . . .
و
به پدر عزیزی که الان دیگه دیدنش برا ی عزیزاش
تو آلبوم و فیلم و عکس و گاهی هم تو خواب ممکن ِ
( به پدر سفر کرده ی امیر )
این میله های نازک
برای آن قلب تپنده ی غمگین
مانند تارهای سازیست که
با هر ضربه ای بالهای کوچک و رنگینش ،
نغمه های شاد پرواز را می نوازد . . .
نه ! پرواز را نمی توان فراموش کرد
آشیانه بی پرنده مردنیست .
و گلدان بی گل ، زمین بی آب و طبیعت بی رنگ مرده است
-قلب آدمیان آیا بی عشق ، زنده خواهد ماند ؟

این روزها چه کسی معنای عشق را می فهمد ؟
روز هایی که پسرانش در پارک ، برای سرگرمی عاشق می شوند ،
و دخترانش به پای موسیقی های تند ِ راک عشق می بازند .
چه کسی می فهمد عشق چیست !؟
چه کسی می فهمد
* عشق این نیست که دو نفر باهم زیر باران خیس شوند ،
عشق این است که
یکی برای دیگری چتر شود و او هرگز نداند که چرا خیس نمی شود ! . *
این روز ها عشق به " ارزانی ِ "
هدیه های ِ
لوکس ِ
قیمتی است .
تو که آمدی ؛
بهار با تو رسید و با رفتنت ، بهار را که گذاشتی برای من ،
باز آی . . .
باز آ ی
یا با من بمان
یا بهار را با خود ببر ،
که لطف بهار تویی .
همه ی ردیف و قافیه اشعارم تکرار نام تو ست .
توالی ذکر نام تو
تنها
نظم شعر
من است .
مراقب دستانت باش و دفترم را ورق بزن،
تا صدای سوختن دلم را بشنوی ،
تا بوی کهنگی عشقم مشامت را پر کند.
اشعارم را ببین تا تاریخ قدیمی امضاهای پای شعرهایم را ببینی ، . . .
تاریخهای دور ، کنار امضاهای صادقانه یک عاشق .
دیگر آنقدر دفترم کهنه شده که " دوستت دارم هایش " هایش رنگ باخته اند.
افسوس آنهمه شوق باریدن دیگرخشکیده
اما من هنور دوستت دارم .
شبت را به یاد من سر کن ،
شاید
خیالهایم
به
خواب
روند . . .
در اعماق فقر دستانم چیزی هست که مرا امید زندگی می بخشد .
در پستوی عریان انگشتانم ، سرمایه ای و ثروتی بزرگ هست . . .
همه ی
همه ی
همه ی سرمایه من،
فقط دو دست خالیست
که به سویت برای " خواستن " بلند است.
از اندوه شعرهایم غمگین مباش .
شعر های من بی سبب دلتنگند،
اما تو باور نکن.
برای نوشتن تو نمی توان تصمیم گرفت .
ناگهان از میان قلم شعله می کشی و اوراق سفید دلم را میسوزانی .
آه . . .
آبهای سرد حضورت فریاد سوختن مرا نمی شنوند .
رضایت تو برای شادی من کافیست
و لبخندت برای خوشبختی من.
آیا با مرگ من لبانت خواهند خندید ؟
به دنبال مسجدی می گردم تا کنار بوته های اقاقی اش با تو خلوت کنم .
ودستانم حریص التماس .
قلبم سرشار از آمدنت،
و بغضم در پی بهانه ای برای باریدن شوق همراهی ات .
به دنبال سجاده ای هستم کنار جوانه های امید...
و پیشانیم در جستجوی مُهر بندگیت...
برای با تو بودن بهای سنگینی می پردازم،
برای با تو بودن از بودن میگذرم.