گاهی زندگی آنقدر تلخ و چرک می شود که ...
که دوست داری تمام زندگی را مثل چرک سینه بکشی بالا و تُف کنی یک گوشه و بعد بروی یک
گوشهء دیگر بنشینی و آرزو کنی که بمیری به درد خودت...
* و بعد هی دوست داری بیایی اینها را که اینجا نوشته ای حذف کنی تا کسی که می خواند ناراحت نشود ...
اما نمیکنی ...
* و یکمی هم که بیشتر می گذرد و در دلت با کسی که - تنها کسی که - درد دلت را به او می گویی درد دل میکنی ...میبینی چقدر آرام شده ای ... انگار که همینجا کنار تو نشسته و حرفهایت را میشنود...و غمت را از روی سینه ات بر می دارد...
* اما زندگی همان است که بود... تلخ ... تلخ ... تلخ ... تلخ ...
زایش من در لابلای نگاه تو نهفته است...
متولدم کن از روزهای تاریک رَحِم ِ دنیا...
من دلم خورشید می خواهد...
کمی دیر شده ام ...
سی سال است در این زهدان به خود پیچیده ام ...
چیزی به ساعت آمدنم نمانده ...
تصمیم خود را بگیر ... من ازین انتظار به تنگ آمده ام ...
یا متولدم کن ... یا سِقطم کن ...
در هر نگاه تو ...
حواست باشد !!! من معیوب نیم نگاهت نمی شوم ...
سرت را بچرخان و تمام پهنای روی ماهت را نشانم بده ...
این جا تنگ و تاریک و نمور است...
تصمیمت را که گرفتی منتظرم مگذار ... هرچه که بود سریع تمامش کن ...
روز را به کسالت و چرت سپری می کنم وقتی تو نیستی ...
وقتی تو دوری تمام لحظه ها را به بی خبری و خواب و مستی میگذرانم تا درد دوریت را ...علاجی کرده باشم...
تو که از راه می رسی ... تو که هستی ، توکه می آیی ، تمام بی خوابی های دنیا را ته یک استکان قهوهء تلخ غلیظ سر می کشم تا شب را به روز و زور را به شب با دو چشم باز بدوزم...تا بیشتر داشته باشم ات... تو را .
کاش انتهای سربالایی تمام کوچه ها یک کافه بود...
نمانده عمری و صدها سخن ...

یک کسی روی دلم غذای شور گرم میکند ...
و من سعی میکنم به روی خود نیاورم که ...
که دلم شور افتاده است ...